...و این طبیعت تن نواز
Monday, May 26, 2008
مگه من چیم از یه خرداد ماهی کم بود؟
دیروز واسه خودم یه عالمه کادو خریدم و تازه از این همه دست و دل بازی خودم کلی لذت بردم :دی
.
چقدر نه گفتن سخته به کسایی که خوب بلدن آدمو لوس کنن..امروز کلی احساس بچه گربه گی بهم
دست داد ، ولی آخرش دوباره یه سگ ماهی شدم
.
مال هواست ، چیه نمی دونم .. ولی زود به زود هی لوسم می شه این روزا.. احساساتمم قلنبه شده این وسط ، هی می خاره..هیشکی نیست روش خالیش کنم ، داره حیف می شه و این جریان دو طرفه هی سگم می کنه
... کلن این روزا یه گربه سگ ماهیم که خیلی آسون و حتی با یه لبخند تبدیل می شه به یه گربه خر ماهی
.
... این نوشته خیلی پر احساس بودا
.'
Sunday, May 25, 2008
: اصلن همش
چو شب به راه تو ماندم كه ماه من باشي
چراغ خلوت اين عاشق كهن باشي
بسان سبز پريشان سرگذشت شبم
نيامدي كه مهتاب اين چمن باشي
تو يار خواجه نگشتي به صد هنر هيهات
كه بر مراد دل بي قرار من باشي
تو را به آينه داران چه التفات بود
چنين كه شيفته حسن خويشتن باشي
دلم ز نازكي خود شكست در غم عشق
وگرنه از تو نيايد كه دل شكن باشي
وصال آن لب شيرين به خسروان دادند
تو را نصيب همين بس كه كوه كن باشي
خموش سايه كه فرياد بلبل از خاميست
چو شمع سوخته آن به كه بي سخن باشي
ه.ا.سایه
.'
Friday, May 23, 2008
Wednesday, May 21, 2008
Monday, May 19, 2008
Thursday, May 8, 2008
ببین ؟ ببین ! ایکسو ! با تواما ! ببییین..میای با هم بریم یه جفت دوچرخه ی قرمز بخریم ، شبا بریم سواریش با هم ؟ بعد هی با هم حرف بزنیم تو راه ، شو خی کنیم ، مسابقه بدیم ، بلند بلند بخندیم و همه هم چپ چپ نیگامون کنن ؟ میای ؟ میای بریم همه چیه جفت واسه خودمون دو تا بگیریم ؟ مسواک جفتی ، جا سویچی جفتی ، ماگ جفتی ، خود نویس جفتی ، گرمکن جفتی برا وقتایی که میریم پیاده روی یا کوه که تو شیکمت بره تو ، حتی خیلی چیزای جفتی دیگه که الان یادم نمیاد.. هان ؟ میای ؟
...بیا دیگه لوس نشو
سر راهت هم که داری میای یه دستبند یا یه گردنبند برام بگیر بیار که همیشه همرام باشه ؟ خب ؟ من از بچگیام عاشق این بودم که تو یه گردنبند بهم بدی و من هیچ وقت از گردنم بازش نکنم... دستت درد نکنه ، فقط اگه ممکنه طلای زرد نباشه ،خب ؟
بعدش میشه هر چند وقت یه بار یه کادوی بی مناسبت هم بهم بدی که از خوشحالی بال در آرم ،ها ؟
به جون خودت ارزش مادی نداره براما ..کافیه که از تو باشه ، حتی اگه یه تیکه نخ
...خب ؟ یادت نره ها
.
اینا همش از عید به این ور و حتی قبل ترش مونده بود رو دلم و دیروز دیگه اون قدر سنگین شد که نمی شد دیگه نگم ..باید می دونستی...آخه تو نمی تونستی حدس بزنی من این روزها چه بی تابانه می خواهمت و چه اندازه هوای دو نفره بودن کردم و چه یادم نمیره هیچ که تنها هستم و ماه هم حتی بالای سر تنهایم نیست...
تازه چند روز پیش تو خواب سرم خورد به دیوار..نمی دونم چی شد ، یهو انگار هد زده باشم .. از زور درد و صدایی که تو سرم پیچید پا شدم از خواب ...تا صبح داشتم کار می کردم و تازه خوابیده بودم ..گیج گیج بودم و خسته ، سرم درد می کرد ، دلم می خواست گریه ی لوس شوانه بکنم ولی کسی نبود و از همه بدتر هم تو ! بعدشم دیگه نفهمیدم چی شد...ضربه مغزی شدم ؟ خونریزی مغزی کردم ؟ خل بودم ، دیونه شدم ؟ سرم خورد به سنگ ؟ مردم ؟ زنده موندم ؟ نمی دونم ، فقط یادمه می خواستم باشی...
...خب یعنی دلم تنگ شده دیگه.. باید بگم ؟ خب خودت بفهم دیگه
.'
Subscribe to:
Posts (Atom)