Saturday, September 19, 2009
Sunday, September 13, 2009
Sunday, September 6, 2009
فیلم خاوران- خانه هنرمندان- اردبیلک رو از لای خرت و پرتام یهو پیدا کردم...می دونم که هر چند سال یک بار باید برم بردارم نیگاش کنم...نیگات کنم که اونطوری ایستادی دوربینو از آویزش تو دستت تاب می دی و عین! عین! عین یه بچه پنج سال و نه ماهه داری میگی "به کسی نشون ندیا " و بعد شروع می کنی به خوندن که " تو حوض خونه ی ما ، ماهی های رنگارنگ..."
ای جانم
.
اردبیلک رو هم من اصلن بلد نیستم بنویسمش انقدر که خوووووبه... از بس که هی لبخندم کش اومد هر چی می رف جلو... از اون لهجه ی مسخره ای که به خودت گرفته بودی وقت حرف زدن با روستایی ها... چه زبونی هم می ریختی:ی
از شاه خانوم که خجالتی بود خیلی، از بلور خانوم که شیطون بود و سر به سر شاه خانوم می ذاشت، از رقیه، از مستان بانو، دخترش، عروسش که کلی خوشگل بود...
ای بابا
:)
.'
Saturday, September 5, 2009
بعد نوشت: صرفن اتفاق های سیاسی رو نمی گما...کلن
بدترين وقتاي اين روز ها كه كم هم نيستن، وقتايي هستن كه نه اونقدر خستم كه خوابم ببره و نه اونقد سرحال كه حوصله ي كتاب خوندن داشته باشم، يا كار ديگه، ساعت ها در خلاء دراز مي كشم و حتي تخته هم بازي نمي كنم، يه بي حالي مزخرف
روزهاي نازنين عمرم داره تلف مي شه جلوي چشمم و حوصله ي اينكه خودمو نصيحت كنم هم نيست
خوبه كه كمش مونده... خوبه كه در راهند روزهاي خوش وقت واسه سر خاروندن نداشتن كه يه ربع خواب قدر يه ساعت مي چسبه... كه افتادن روي تخت همان و خوابيدن همان
همين ديگه
.'
Sunday, August 30, 2009
چقدر دوست داشتن یه آدم هایی دلیل نمی خواد اصلن که همین جوری با دو سه خط کوتاه چت باهاشون یا با دیدن عکسشون که دارن بستنی سنتی می خورن یا حتی با شنیدن اسمشون روح آدم شاد می شه و نیشش باز می شه تا ته و اون هم نه از ذوق که از شدت لبخند درونی و هی دلش می خواد دو نقطه ستاره بفرسته براش و هی هم مجبوره که ملاحظه ی آدم مذهبی اون ور خط رو بکنه... آره دیگه، حالا گیرم که زمین تا آسمون هم فرق داشته باشه با آدم و آدم هم که سهله، جزو دوستای آدم هم نباشه حتی و اصلن هیچی هیچی هیچی نتونه ربطش بده به آدم... فقط می شه لبخند زد و امیدوار بود که همه چیز...همیشه... خوب بگذره براش
دنیا به کامت اخوی
.'
Wednesday, August 19, 2009
Saturday, August 15, 2009
تو شب تولد يه سالگي من يه پسر كوچولوي سه ساله نشسته بود كنارم... تو يكي از عكس ها من به زور ايستادم روي مبل و دارم موهاشو مي كشم و طفلي داره گريه ش مي گيره... تو يه عكس ديگه با شمع گنده اي كه كلي عر زدم تا تصاحبش كنم دارم مي كوبم تو سرش... يه جا دارم گريه مي كنم كه چرا بابام اونو بغل كرده... يك بساطي دارن خلاصه با من... فك كن! امشب تولد يه سالگي پسرش بود... يك لبخندي ام من الان كه بيا و ببين
.'
Friday, August 14, 2009
Tuesday, August 11, 2009
باز سوزنم گير كرده روي اين آهنگه و شعره كه بلا استثنا اشكمو هر بار در مياره...
Friday, August 7, 2009
حالم از این جشن به هم می خوره...از چراغونی کوچه ها و خیابونا...از آدمایی که تو خیابونن...از هر کسی که خوشحاله...از شربت هایی که میارن... از آهنگ های مولودی شون که بلند کردن و تو همه ی خیابون پخشه و معلوم نیست داره عر می زنه یا خوشحاله...از اون عر عر ی که هی تکرار می شه بین هر مصرعی که می خونه...اون صدای کریهی که از ته گلوشون در میاد...از صدای هر نوحه خون و مداح و مولودی خونی... از اون گرفتگی مزخرف صدا...منزجرم...از همه ی آدمایی که توی خیابون جشن گرفتن یا ایستادن به جشن بدم میاد...فکر می کنم همه شون احمدی نژادی ن...ماشین جلویی ه آشغالشو پرت می کنه بیرون... کمی جلوتر می ریم...جلوی ایستگاه صلواتی یا شادی یا نمی دونم چه کوفتی روی زمین پر از آشغاله...پر از لیوان های یک بار مصرف غیر قابل بازیافت...مطمئن می شم که احمدی نژادی ان... دارم خفه می شم جدنی...پسرخاله می گه تا مردم ما اینجوری نفهمن... اینجوری نفهم مذهبی ان...جشنشون اینه و عزاشون اون...تا این باور ها این شکلین...ما درست بشو نیستیم...خودتو نکُش الکی...وایستا عقب تماشا کن...می گه ما جهان سومی هستیم...اینو باور کن!! می گه دموکراسی زمان می خواد تا رشد کنه، بزرگ شه...تا جا بیافته بین مردم...تا فرهنگ بشه...تا اینه هر کی بیاد همینه...
من نمی خوام...نمی خوام بشنوم...من این حرف ها رو دوست ندارم...قبول هم...
.'