Monday, March 21, 2011


آخ که چقدر دوست دارم من این دعای سال تحویل رو.
حول حالنا الی احسن الحال
دوس دارم تا صبح این جمله رو تکرار کنم... و هر بار هی بغض کنم باهاش. چقدر چیز هست که آدم دلش بگیره براش... اندازه ی همه ی اون‌ها
.
صدای پیر بابا بزرگ قلبمو می‌شکافه، هر سال می‌گم نکنه سال دیگه نباشه، هر سال می‌گم مرسی که یه سال دیگه هم بود. امسال هم که نرفتم دست‌بوسش بدتر از هر سال. پشت تلفن  دیگه صدای خودم رو نمی شناسم انقدر که بغض داره. اولین باره اینقدر از ته دلم به یکی می گم ایشالا 120 سال عمر کنی... می‌شه 120 سال عمر کنه واقعن؟
.
 دلم اونجاست، دور سفره ی هفت‌سین چهار متری خونه ی مامان بزرگ که دورش جا نبود برای نشستن انقدر که زیاد بودیم. کجا رفتن اون همه آدم؟ چرا رفتن خو؟
.
اس ام اس اش میاد.بهارم... اشکام از دو طرف می ریزه پایین
.
90 مون مبارک

.’



Wednesday, March 16, 2011

اتود ها وقتی گم می شن کجا می رن؟



خب خانوما، آقایون، عزیزان؛
به نظر شما من چند تا از این اتودها گم کرده باشم خوبه؟ از همین، عین همین، همین رنگش که پنجدهمشه، چند تا گم کرده باشم خوبه؟ یکی؟ دو تا؟ سه تا؟ به خدا که خودم هم نمیدونم.
اولین بار تابستون یا پاییز سال 86 در راه برگشت از کلاس کد یا شاید هم شاپ -دقیقن ایطلاع ندارم:ی- با نسیم توی ثالث دیدمش. زردش رو داشت که سهدهماش بود و به کار من نمیاومد، اما دلم رو برده بود و دوستش داشتم. چند روز بعدش نسیم زنگ زد و گفت که تو شهر کتاب شهرکه و از اونایی که من دوست داشتم پنجدهمش رو داره و آیا بگیره برام یا نه که خب طبعن گفتم آره و گرفت و من بسی خوشحال بودم حتی که نسیم اونو برام میخره و خریده و آدم باهاس با قلمی که دستش میگیره خاطره داشته باشه و چه خاطره ای خوشتر از این؟
تا اینکه قصه شروع شد و نزدیکهای عید یه روز دیدم که اتودم نیست. غمی سنگین بر من چیره شد و غم خود را با دوست عزیزم نسیم در میان گذاشتم و او دست محبت بر سرم کشید و گفت که گریه نکنم و برام یکی دیگه خواهد خرید. روزهای اول بعد از عید دومین اتودم به دستم رسید که اتفاقن در آن عکسی که مربوط به تولد امین و بهار است و من با سویی شرت قرمز سمیرا نیشم تا بناگوش باز است جلویم روی میز است و یادم هست که تاسیسات داشتیم و جدول روزنامههای کتابخانه رو با بهار حل می کردیم.
بار دومی هم که گماش کردم نسیم با ملاطفت باهام برخورد کرد و دوباره برام خرید یکی که بیخاطره نمانم از لحاظ قلم و اینها. بار سوم اما گفت که  مسخره کردهام خودم را؟- یا او را؟-  و بروم گم شوم و خودم بخرم که همان هم شد و من واضح و روشن دو بار دیگرش را هم یادم هست که از دو مغازه ی مختلف توی انقلاب از اینها خریدم و یک سبزآبی اش که نهدهم اش  بود را هم گرفتم که تنها نماند  توی جامدادیم، بلکهام دیگر گم نشود، اما شد. باز هم گم شد. یکی مونده به آخریش همین پاییز امسال که 89 باشه گم شد و من هم دنبالش نرفتم دیگر، چون دانشگاهی در کار نبود و زیاد کاری نداشتم که باشد و یا نه و همان نهدهم کارم رو راه مینداخت تا همین چهارشنبه دو هفته پیش که با لبخندی حق به جانب بر لب که این دفعه عمرن بتونی گم بشی چون دیگه دانشگاه نمیرم و دو کلاس هم بیشتر ندارم و حواسم خیلی جمع و کلی خط و نشان بار دیگر یکی از همینها را خریدم و انداختم ته کیسهی خریدهام و آمدم خانه و حتی باهاش کوه هم رفتم و تمام مدت توی کیفم بود و شبش حتی مشقهای کلاس زبانم را باهاش نوشتم و حتی توی خود کلاس زبان هم باهاش چیز میز نوشتم، اما همین. دیگه ندیدمش، نبود و از قرار معلوم توی منگی ناشی از سرماخوردگی توی همان کلاس یا شاید هم دو قدم این ور و آن ور ترش گمش کرده بود و همین.
به هوای اینکه شاید یکی از اینایی که گم کردم توی خونه بوده باشه تا خانه تکانی مامانجان هم صبر کردم، اما نبود که نبود و امروز بس شادان و خندان و هرهر کنان از دست خود رفتم یکی دیگه خریدم و برگشتم خانه و خدا بسر شاهد است که الان که داشتم این ها رو مینوشتم رفتم و توی کیفم را چک کردم انقدر که شک داشتم هنوز سر جاش بوده باشه:ی
تصمیمم بر این شد که بنویسم این ها رو  و عمومیش کنم این رسوایی بزرگ رو که از این به بعد هم گم نشود و هم هم اگر گم شد، هر کس هر جا دیدش بشناسد و بیارد بدهد به صاحابش و مژدگانی دریافت کند:ی
.
در خلال این گزارش هم یادم افتاد ما ما.کو که بودیم به اتود یا مداد نوکی یا هر چی که شما بهش میگین میگفتیم مدادفشاری و من اون اوایل که اومده بودیم تهران یکچندباری این را هی گفتم و هی مسخره شدم تا اینکه بفهمم این اتود است و فوقش هم مداد نوکیست، ترکیم دیگر! اولین چیزی که می بینیم رو می گوییم، فشار می دهیم و می آید بیرون، پس می گوییم مداد فشاری:ی
واااالّا!:ی
تازه به پنجدهم و هفتدهم و نهدهم هم می گفتیم صفرپنج و صفرهفت و صفرنه و کلن ای جانم به خودمون و یادمون هم به خیر:)


مردم از وراجی:ی

تمام.



.'



Sunday, February 20, 2011

دست خودم نیست، مدام دارم به عاشقانههاشون فکر می کنم وقتی که زیر یک سقف دوتایی حبس شدند، دقیقن توی همین لحظههای مبهم و پر التهابشون... روزی روزگاری هم یکی فیلمشون می کنه لابد... روزی روزگاری سبز... کسی چه می دونه.


.'

Friday, December 24, 2010

یه عالمه حرف و مقدمه و توضیح و تیکه و متلک و اینا می خواستم بنویسم تا آخرش به یه جمله برسم، اما به جان خودم اصلن حالش رو ندارم که اون همه بنویسم... فقط می خواستم بگم من به این حرف اعتقاد راسخ دارم که :

اگه همه کاری رو که از دستت بر میاد برای یه دوست نکنی، مثل اینه که هیچ کاری براش نکردی


یه آقای فرانسوی


تمام.

.'




Friday, December 3, 2010

امراله‌ بَي  شيرين و دوست داشتني‌ه. چهل پنجاه ساله ست، با قد بلند و هيكل درشت. قيافه مردونه، ابروهاي پرپشت ِ صاف و سياه و موها و ته ريش جوگندمي. چشم هاش رو البته يادم رفت نگاه كنم انقدر كه جو منو گرفته بود. پشت هم سيگار میکشه. لبخندهای دوستانه و مهربون مي‌زنه، بهم میگه یگانه و از خدا كه پنهون نيست، از شما چه پنهون كه هر بار می گه يگانه دلم قيلي ويلي ميره انقدر كه خوشگل ميگه يگانه. زياد هم ميگه يگانه، انگار كه خودش هم خوشش اومده باشه.
.

یکی از بلوک‌ها رو گودبرداری کردند براش و در مرحله بتن مگر ه. رفتیم  پایین و مشغول تماشای- البته برای من تماشا بود و برای اونها نظارت:ی-  آقای مهندس نقشه‌برداری که داشت زمین رو تراز می‌کرد و مراحل صاف کردن زمین و قالب‌بندی قبل از بتن‌ریزی که یکهو دیدم اون سه تا دارن با کارفرماهای کله‌گنده پروژه که اومده بودن سر بزنن سوار ماشین‌ها شدن و دارن میرن. یک لحظه انقدر ترسیدم که کم مونده بود بدوم دنبالشون که بابا صبر کنین منم بیام، اما این کار واقعن خیلی ضایع بود. ماشین‌ها که از گود خارج شدند من مونده بودم و چهار تا کارگر ترک و رانندههای دو تا میکسر و آقای هماهنگی و آقای نقشه‌برداری و دو تا آقای دیگه که کاملن با همه‌شون غریبه بودم. خب حالا چی کار باید میکردم؟ همون کار رو کردم خب و با اعتماد به نفس تمام و البته به تقلید از امراله ‌بَی دست‌هام رو پشتم قلاب کردم و ایستادم بالای سر کارگرهای ترک که بتن رو از توی میکسر کم‌کم میریختند بیرون و پخشش می‌کردند و صاف می‌کردند و این‌ها. اصلن هم به روی خودم نیاوردم که اولین بار در عمرم دارم این چیزها رو از نزدیک می‌بینم، اما در اینجا باید اعتراف کنم که کار جالب و زیبایی بود:ی
.

به اصرار مهندس عین، چون ناهار نخورده بودیم، شام رفتیم بیرون چهارتایی. قبل از اینکه غذا رو بیارن من و خانوم میم داشتیم چرت و پرت میگفتیم و اون دو تا هم به استامبولی با هم حرف میزدند و از اونجایی که من عادت دارم که همزمان هم حرف بزنم و هم در جریان اتفاقات و مکالمههای اطرافم باشم و بعد هی وسط حرفم از مخاطب بیچارهم بپرسم "چی داشتم می گفتم؟:ی" شنیدم که مهندس عین یک تعریفی از من کرد که از بد حادثه متوجه کلمهای که گفت نشدم دقیقن، اما گوشمو تیز کردم به جواب امراله که گفت: آره از چشماش معلومه. نیش باز و شادی و مسرت خودم رو در اون لحظه پنهان کرده و از خانوم میم پرسیدم: مممممم، چی داشتم میگفتم؟:ی
.

امراله زودتر از بقیه غذاش رو تموم کرد، در حالی که اون دو تای دیگه هم آخرای غذاشون بود. من نصفش رو هم نخورده بودم و این  همهش به خاطر کند غذا خوردنم نبود. واقعن اشتها نداشتم و امراله که کشید عقب، منم تشکر کردم از غذا و یه قلپ نوشابه خوردم و تکیه دادم به عقب که دیدم امراله داره نگاهم میکنه و بهم اشاره میکنه که بخور! گفتم سیرم و لبخندی زدم بهش با معنای "قربونت" که برگشت گفت پس من از این به بعد غذاهای شریکی رو با یگانه میخورم و به این ترتیب در روز اول کاری و آشناییمون با امراله بَی پیمان همکاسهگی بستیم و قصهمون شروع شد.
.

قرار شد از شنبه برم شرکت و توی این دو-سه ماهی که تا شروع کارمون مونده حال و هواش بیاد دستم. تریپ کارآموزی با حقوق. خودم ترجیح میدادم این دو-سه ماه رو درس بخونم، گرچه حس و حالش نبود کلن، اما به هر حال برای رفتن به شرکت کسی نظرمو نپرسید. آقای مهندس عین همونطوری که خودش هم میگه کمی دیکتاتوره،  البته دیکتاتور خوب و مهربونیه و حواسش هم هست به همه چیز با جزییات و هوای آدماشو کامل داره، حتی میتونم بگم حواسش از من هم جمعتره و هیچ چیز یادش نمیره، اما در هر صورت یه دیکتاتوره این تنها چیزیه که منو نگران میکنه.
حالا فعلن بهتره پررو نباشم و برم و ببینم که اوضاع چهجوری پیش میره، نه؟:ی


.'

Tuesday, November 16, 2010

مملو از احساسات منفی و مزخرف ام که البته خودم دلیل اش رو می دونم، اما کاری از دستم بر نمیاد براش. دلم نمی خواد غر بزنم، چون آدم هایی که بلند غر می زنند رو دوست ندارم. دلم نمی خواد گلایه کنم، چون تصویر خوبی از آدم هایی که گلایه می کنند ندارم. چون معتقدم غرور آدم خیلی صدمه می بینه اگه آدم بخواد از کسی گلایه کنه. دلم نمی خواد بدبختي هامو بگم در ملا عام، چون اصلن قشنگ نیست و کلن آدمی هستم ادبازکهآموختیازبیادبان و چند نفر بی ادب هستند که مدام جلوی چشمم رژه می رن و من مدام به خودم می گم ببین! دیدی این کار چقد زشته، تو نکنی ها! و طوری شده که کلن شدن سانسورچی درون من که البته از این بابت ناراحت نیستم.
از طرفي هم فكر مي كنم كه خب تقصير كسي نيست كه من اين شكلي شدم و بقيه چه گناهي دارن بيچاره ها.

كمي هم اين وسط احساس تنهایی می کنم در واقع، اما دلم هم نمی خواد کسی رو ببینم و با کسی حرف بزنم. از معاشرت فراری ام و وقت هر معاشرتی کلی انرژی از دست می دم تا مواظب خودم باشم که خوش برخورد باشم و بد اخلاقی نکنم.

دلم مي خواد خدا زن بود و بغلم مي كرد الان.
يني هم بود از لحاظ خالق و مخلوقي و اينكه خودش مي داند چي كشيده و كجاي طرحش مي لنگد و ماستمالي شده و هم از اين لحاظ كه خودش همه چيز را مي بيند و مي داند و لازم نيست تو بگي آي اينجام و اونجام و اينا. خودش مي داند به كدام قسمت ات بار بيش از حد مجاز وارد شده، يا كدام ديوارت الانه كه بريزه و اينا.
هم هم زن بود و محبتش مادرانه كه اي واي بچه م...
.

در انتها توصيه من به شما اينه كه هيچ وقت به دوستانتون نگيد لوس، چون در اين صورت ممكنه اونا ديگه دلشون نخواد دردها و ترس ها و مشكلات كوچك خودشون رو به شما و به هيچ كس ديگه اي بگن و در اين صورت پس شما چه جور دوستي هستين؟ ها؟



.'

Sunday, November 7, 2010



ساعت 10:15 صبح بود. حوری در بغل خواب بودم که صدای تلفن بیدارم کرد، داشت خودش رو خفه می کرد که "کال فرام بابا"... می‌دونستم چی کارم داره، خودمو زدم به کری، یه غلت زدم و حوری رو از اون طرف سفت‌تر گرفتم بغلم و دوباره خوابیدم‌. یه ربع بعدش دوباره زنگ زد. خدایا! حال ندارم برم گوشی رو بردارم... نمی‌خوام زنگ بزنم به اون شرکته. چرا نمی‌ذاره بخوابم؟
موبایلم رو بر می‌دارم و زنگ می زنم که ها؟ چرا نمی‌ذاری بخوابم؟ چرا دست از سرم بر نمی‌داری؟ میگه یالا دیگه بیدار شو! یه کاغذ قلم بیار اینو بنویس و تا 12 اونجا باش. مغزم کار نمی کنه که غر بزنم، می گم نمی‌خوام برم و جواب می‌گیرم که زشته! قرار گذاشتم.
آلارم موبایلو می‌ذارم رو 10:45 و باز دستمو می ندازم دور حوریم.
با اولین دینگ موبایل بیدار می‌شم که صداش بالاتر نیاد و حوری رو بیدار نکنه.
حوری رو آروم می‌ذارم روی تخت و پا می‌شم می‌رم یه آبی به دست و صورتم بزنم. یه دونه بیسکویت رو میزه، یه گاز بهش می‌زنم و یه قلپ چای ولرم. توی این فاصله یه کم به هوش اومدم و غرهای مبسوطی دارم که سر بابای محترمم خالی کنم... زنگ می‌زنم بهش که بابا دووووره، نمی رسم تا 12، چرا خو زنگ زدی؟ مگه من بچه‌م؟ خودم زنگ می زدم خب... من خوابم میاد، تازه اسم خیابونه هم الان که نگاه می‌کنم توی نقشه نیست...اما گریزی نیست.
برمی‌گردم توی اتاق، لباسا و کیفم رو بر‌می‌دارم. به هوای اینکه مثل دفعه قبل یک ساعته می‌رم و میام و دوباره می خوابم لحاف رو تا زیر گردن حوری می‌کشم بالا و ماچش می‌کنم و میام بیرون.
ساعت 11 جلوی در آژانسم و ساعت 11:25 جلوی در شرکت.  می‌رم بالا و خانوم میم دم در منتظرمه! یک فاز از خوابم می‌پره از این همه تحویل!! دست می‌دم و می‌فرمایم تو. آقای مهندس عین خودش رو به من و من رو به بقیه معرفی می‌کنه و ازم رشته‌م رو می‌پرسه و بلافاصله به خانوم میم می‌گه پروژه رو همین الان به خانوم فیلان معرفی کنین و بذارینشون تو تیم امراله- ینی تیمی که از ترکیه قراره بیاد-  همکاریشون هم با ما قطعی‌ه... فقط وقتی امراله اومد، یه جلسه بذارین با هم آشنا شن!
ای وای!! فاز دوم خوابم هم که پرید... چرا کسی نظر منو نمی پرسه؟ من بلد نیستم، خو چرا آخه؟؟
ساعت 12 شده! من کمی خوشحالم که قراره پولدار شم و دارم آماده می‌شم از خانوم میم تشکر کنم و بپرم سر کوچه یه دربست بگیرم تا توی تختم که آقای مهندس باز پیداش می‌شه... دو سه تا خاطره از جوونیاشون با بابام، از زمانی که تازه ا.ن فرماندار ما.کو شده بود برامون تعریف می‌کنه و می‌گه هماهنگ کنین یه روز که بیکار بودی بریم سر سایت- سایت در اسلامشهر واقع می‌باشه- که ببینی اونجاها رو... منم برای اینکه دست از سرم برداره گفتم چشم! من هر روز بیکارم، هر وقت شما بگین و اینا که گفت پس همین الان ناهار بخوریم بریم دیگه، ما 2 اونجا قرار داریم!!! ای بابا فاز سوم هم که پرید که... از حالت نیم خیزی که شده بودم برم خونمون، یکهو فرو رفتم در صندلی و تا ساعت 1 با خانوم میم حرف‌های حوصله‌سر‌بر  زدیم و تبادل اطلاعات کردیم و این‌ها...
توی راه سایت داشتم به حوری که تنها ولش کرده بودم توی تختم فکر می‌کردم و به جام که جمعش نکرده بودم و لباس‌هام که وسط خونه ولو بودن و به ماکارونی‌ای که قرار بود بمونه توی یخچال و خورده نشه و از همه مهمتر به قیافه مامانم وقتی که می‌رسید خونه و با اون صحنه‌ها مواجه می‌شد.
ای زندگی
خو آخه چرا؟
چرا آدم باید بین پول و کار و تجربه و آینده‌ش و  خواب و آزادی عزیزش و خوشگذرونی و ولگردی‌ش فقط یه گروه رو انتخاب کنه؟
جوونی عزیزم چی می‌شه پس؟
 اهه


.


Wednesday, November 3, 2010


خدای خوب و مهربون، لازم می دونم به خاطر این هوای خوب ازت تشکر کنم. من یکی که بعد از اون تابستون داغ نکبت هیــــــــــچ انتظار هوایی به این توپی رو نداشتم، مرام کش کردی مون حسابی، دستت درد نکنه:ی

پیشاپیش از برف خوشگلی هم که قراره برامون بفرستی متچکرم.
بوس:ی


.'


Friday, October 15, 2010


واقعیت تلخه... خیلی تلخه لامصب


.'



Thursday, September 30, 2010

خب اینکه آدم خودش با صداقت ایرادهای خودشو قبول داشته باشه دلیل بر این نمی شه که دیگران با کوچکترین صدایی که بلند می شه این موضوع را علم کنن و یا تا هر جا هر بحثی می شه  باربط و بی ربط، بی اینکه گوش بدن به آدم، برگردن بهش بگن که : خب! همونطوری که تو خودت هم آگاهی و قبول داری، تو آدم فرافکنی هستی و الان طبق معمول می خوای فیلان... یا بی اینکه حتی یک درصد خودشونو مقصر بدونن، با اعتماد به نفس تمام برگردن بگن به آدم که: تو همونطوری که خودت اذعان داری آدم هاپویی – آدم؟- هستی و من الان می رم تا دعوامون نشه و خدافظ!!!! که ینی هر مشکلی پیش میاد به خاطر اخلاق گه توئه و من معصوم و مظلوم و بی تقصیرم، برای همین هم می رم که دعوامون نشه!
شماها تا به حال آتیش گرفتین از چیزی؟ من از این طرز برخورد آتش می گیرم... و البته مساله اینه که بهم برمی خوره... مخصوصن وقتایی که خیلی عادی و خوب و دارم برخورد می کنم با کسی و توهم و نادانی اون شخص اینه که من دارم باهاش بد برخورد می کنم و این چنین حرف هایی می زنه... وقتی که شل و بی دفاع دوستانه و بدون گارد در حالت ولو داری با کسی حرف می زنی و اون طرف برمیگرده یه دونه پرتقال گنده پرت می کنه توی شکمت که هوی! چرا داری منو میزنی؟ تو حالت خوب نیست... من الان می رم که دعوامون نشه! متوجهید؟ حالم بد می شه وقتی یکی بهم می گه حالت خوب نیست!!! یاد آدمای روانی توی فیلما می افتم که بقیه بهشون می گن تو حالت خوب نیس، بیا قرصتو بخور!!! بقیه ای که خیلی احساس عاقل بودن و خوب بودن می کنن. بهم بر می خوره، ناراحت می شم، متنفر می شم حتی جدیدن! دلم می خواد برم دیگه پشت سرم رو هم نگاه نکنم.
من از اینکه آدم ها بیخودی و از روی توهمات خودشون و از روی تصورات قبلی خودشون از من قضاوتم کنن متنفرم.
من کلن از اینکه قضاوتم کنند متنفرم.
من از اینکه کسی بخواد قانون بندی و دسته بندی کنه من و رفتارهام رو متنفرم.
من از اینکه کسی فکر کنه می تونه -یا حتی سعی کنه- پیش بینی م کنه متنفرم.

جدیدن هم مد شده که تا به یکی یه حرفی می زنی  یا یه انتقادی می کنی، یا به یکی می گی بالای چشت ابروئه، برمیگرده که پریودی؟ یا نزدیک پریودته؟ از این یکی  که منزجرم اصلن که هر حرفی رو که آدم می زنه و نرم و دوست داشتنی نیست بذارن پای اینکه پریوده؟؟؟
آره اصلن من سه هفته از ماه رو پریودم! اگه بتونم اون یه هفته رو هم پریود می شم، خوشم میاد پریود باشم! کیو باید ببینم؟

من مثل آدم اومده بودم و چند تا پست پایینتر گفته بودم که دوستان عزیزتر از جان! من اعصاب مصاب ندارم، من فیلانم، من عنم، کاری به کارم نداشته باشین، دست از سرم بردارین، تحملم کنین تا اطلاع ثانوی... نگفته بودم؟ واقعن ممنونم که توی این مدت هی هر چی دلتون خواست بهم گفتین هاپو! بهم گفتین داد نزن! بهم گفتین نخور! نکُش! مهربون باش! بداخلاق نباش!



یه ماهه که دارم این پست رو می نویسم  توی مغزم  و هی توی  این مدت سعی کردم ننویسمش، یه طور دیگه با قضیه کنار بیام، اما این پرتقال های لعنتی تون دخلمو آورده! دیگه نمی تونم داد نزنم. الان هم دارم می رم توی غار، لطفن کسی مزاحمم نشه.



.'

Wednesday, September 29, 2010

انگور:ط

Thursday, September 16, 2010



دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است
گو بران خوش
که هنوزش نفسی می آید

Tuesday, September 7, 2010



کاش می توانستم بروم از دور خودم را تماشا کنم و همانقدر راحت که برای دیگران قضاوت می کنم و رای می دهم و ته دلم از آخر قصه تقریبن مطمئنم، خودم را هم قضاوت کنم... راااااحت!

کاش یه سایت پلان در قطع آ3 از خودم داشتم


.'

Monday, September 6, 2010



یه چند روزی ه که خیلی پرحرف شدم، یه دختره توی مغزم نشسته و مدام ور ور ور حرف می زنه... دلم می خواد بلند بگمشون با آدما، اما یا حرف ها گفتنی نیستند و یا آدم ها... نوشتن هم کلن یادم رفته، نه که قبلن بلد بوده باشم ها،منظورم اینه که واقعن غریبیم میاد با وبلاگم، اگرچه خب تابلوئه که این مشکل همیشگی نیست و داره در همین لحظه برطرف می شه.
یه مشکل دیگه ای که هست اینه که حرف هام رو به زبون که میارم، ینی تا می خوام بلند بگمشون، آب میرن،، یا سانسور می شن و یا یا فراموش. این یکی رو توی چند ماه گذشته بهش پی بردم که تا قبلش فقط فکر می کردم که اگه کسی باشه دم دستم و حرفم بیاد می شینم و یا می خوابم و حرف هامو پخش و پلا می کنم توی فضا و هیچ اینطور آدمی نیستم و در حضور شخص ثالث- غیر از من و خودم که داریم با هم حرف می زنیم- یا حرف نمی زنم از شدت غریبگی، یا حرف هام یادم می ره از شدت حواس پرتی ناشی از حضور شخص ثالث و اینکه هی مجبورم توضیح بدم و هی هم از این شاخه به اون شاخه می پرم و گاهی از هیجان و یا از میل به گوش دادن به و یا سعی در بلعیدن  شخص ثالث و یه مشت دستپاچگی دیگه از این قبیل و یه مشت هم شیطنت که خب در حضور شخص ثالث  به غل غل می افته و دست خود آدم هم نیست که
البته که دیگه معلومه و گفتن هم نداره که آدم به آدم و روز به روز و مکان به مکان و فضا به فضا فرق می کنه و همه چیز همیشه بستگی داره به هزار چیز 

شب بیست و یکم ماه رمضان دم دم های سحر که سریالم تموم شد- فارسی وان؟؟- پاشدم چایی و سفره سحری و اینا رو دم کردم و چیدم. مامان و بابا تازه خوابیده بودند و قرار نبود بیدارشون کنم. آرمان رو هم هر چی صدا زدم عین خرس خوابیده بود و بیدار نشد... نشسته بودم تنهایی پای سفره ای که برای 4 نفر باز بود و تلویزیون داشت دعا و مناجات و اینا پخش می کرد. نمی تونم بگم از قبلش هیچیم نبود و هزار جور فکر و خیال نداشتم، اما نمی شه هم بگم که غمی بود به اون شدت. نمی دونم چی شد، هر چی که بود یه لحظه بود و مثل همیشه هم کاملن بی ربط که سفره ی خالی و صدای آقاهه که می گفت شب قدر فیلانه و بیسار دست به دست هم دادن که بغض کردم و به آنی اشکام سرازیر شد و این اشکه برای عمو نبود که خیلی مریضه، برای پایان نامه  کوفتیم هم نبود که داره دق ام می ده، برای هیچ کدوم از مشکلات ریز و درشت خودم و اطرافیانم نبود... حتی گریه خوشحالی بود و حتی همزمان هم یادم بود که بیام اینجا بنویسم که لحظه ی خوبیه لحظه ای که فیلان و بعد هم به خودم فحش دادم که تو گه ترین لحظه ها هم به فکر اینه که بره کجا چی بنویسه و با خودم  گفتم که عمرن نمی نویسمش و حالا دیدید که اینو هم نوشتم حتی.

بعله می خواستم بیام و بنویسم لحظه ی خوبیه لحظه ای که  احساس بی شرف بودن و خباثت  آدم تبدیل می شه به احساس بدبخت بودن. یعنی  درست لحظه ای که تو داری خودتو سرزنش می کنی که خاک بر سرت که اینقدر بدی و اینقدر آشغالی  که یهو متوجه می شی که ایراد از تو نیست، تو رو اینطوری طراحی کردن و اینطوری بودن یه جور بدبختی ه... بعد با خودت مهربون هم می شی حتی که الهی بمیرم برات و می گیری بغلش می کنی محکم  و این می شه که اشکت هم در میاد...

لحظه ی خوبیه که درد وجدان ناشی از بی شرف بودن، تبدیل می شه به درد بدبخت بودن و شماها خودتون می دونین که بدبخت  بودن آسون ترین کار دنیاست.
لحظه ی خوبیه اما لحظه های خوب همیشه شادی آور نیستند.... گاهی دلگیرند، خیلی هم دلگیر و از این بابته که حال دلم خرابه از آن روز و محض یادآوری هم نه از آن خرابی ها که بوس و بغل بخوام، که نیازی به دلداری باشه، که بخواد حال آدمو بد کنه یا چه و چه... از اون هایی که آدم باید با  بدبختی خودش کنار بیاد و  و یا یه فکری براش بکنه و این زمان می بره....شکل عزاداری شاید... از اون موقع ها که آدم دلش می خواد کفتر باز باشه یا یه سازی بلد باشه یا آواز بخونه برای خودش که " گر ز حال دل خبر داری بگو..." اما حتی صداش هم خوب نباشه...

عیبی  نداره بابا...گفتم که حالم خوبه.

روی قبرم خواهند نوشت "کسی که نگفتن بلد نبود"  و این هم حتی عیبی نداشت.

پوووووووووف!  چقد حرف زدم:ی

زت زیاد


.'

Saturday, September 4, 2010


دوستت دارم های همیشه
دوستت دارم های بی دفاع
دوستت دارم های عریان
دوستت دارم های بی دریغ
 تنها
دوستت دارم های دلتنگ
دوستت دارم هایی برای هیچکس
همیشه
.
.
.

.'