Monday, September 28, 2009



من از ارتفاع نمي ترسم، من عاشق ارتفاعم، عاشق اينكه از درخت بالا برم، عاشق اينكه رو لبه بشينم، عاشق اينم كه از يه ارتفاع زيادي شهرو ببينم... اما سقوط هميشه پاي ثابت خواب هاي بد و كابوس هاي من بوده و هست، حتي توي بيداري

همه ش زير پام خالي مي شه، ليز مي خورم و از خواب مي پرم

همه ش انگار رو پشت بوم خونه ي مامان بزرگيم با بچه ها و خم شدم توپ بدمينتونو كه گير كرده رو لبه ي شيروني بندازم پايين، يا دراز كردم دستمو كه اون دو تا گردوي چسبيده به همو كه هيچ جوري كنده نميشن به زور بچينم كه مي افتم... "تپ" صداي برخورد جسم با زمين مياد

همه ش با دوچرخه دارم نزديك لبه ي حياط بالايي و پاييني مي رونم كه ليز مي خورم... "تپ"

همه ش رو لبه ي پنجره ي رو به نورگير نشستم كه يهو بي كه حواسم باشه پنجره بازه تكيه مي دم... "تپ"

همه ش با عليرضا رو پشت بوم يكي از خونه هاي ماسوله نشستيم كه مي افتم... "تپ"

همه ش با نسيم روي اون سكو تو تخت جمشيديم كه مي افتم... "تپ"

وحشتناكه... قلبم به شدت مي زنه، پاهام درد مي گيرن و سست مي شن و مي افتم جدی... آب مي خوام، و بغل لطفن

.'

Sunday, September 27, 2009




دل به امید روی او همدم جان نمی شود


.'


Saturday, September 19, 2009




!دارم دق مي كنم كه امروز تهران نبودم

!!!رسمن دق ها

خل دارم مي شم جلوي تلويزيون



.'

Sunday, September 13, 2009



فاصله ی دی سی شدن تا اس ام اس: کمتر از سی ثانیه

گفتم یه پستم پشت بندش بذارم که کامل شه:ی

.'

Sunday, September 6, 2009



دیگه عرضی ندارم


.'




من دغدغه دارم... من اگه رفتم تظاهرات شهید شدم یه عکس خوب ازم بذارینا که حتمن توش خوشحال باشم و بخندم، خب؟
تشکر می کنم از شما


.'




فیلم خاوران- خانه هنرمندان- اردبیلک رو از لای خرت و پرتام یهو پیدا کردم...می دونم که هر چند سال یک بار باید برم بردارم نیگاش کنم...نیگات کنم که اونطوری ایستادی دوربینو از آویزش تو دستت تاب می دی و عین! عین! عین یه بچه پنج سال و نه ماهه داری میگی "به کسی نشون ندیا " و بعد شروع می کنی به خوندن که " تو حوض خونه ی ما ، ماهی های رنگارنگ..."

ای جانم

.

اردبیلک رو هم من اصلن بلد نیستم بنویسمش انقدر که خوووووبه... از بس که هی لبخندم کش اومد هر چی می رف جلو... از اون لهجه ی مسخره ای که به خودت گرفته بودی وقت حرف زدن با روستایی ها... چه زبونی هم می ریختی:ی

از شاه خانوم که خجالتی بود خیلی، از بلور خانوم که شیطون بود و سر به سر شاه خانوم می ذاشت، از رقیه، از مستان بانو، دخترش، عروسش که کلی خوشگل بود...

ای بابا

:)

.'




خب كار داريم تا كار ديگه

كاري كه تهش پول مي دن
كاري كه تهش نمره مي دن
كاري كه تهش ماچ مي دن
كاري كه نه پول مي دن، نه نمره، نه ماچ و نه حتي كوفت! اما تو خراب رفيقي و اينا كه البته خوشبختانه دوره ی این حرفا سر اومده:ی:ی:ي

خب غير از پول و ماچ چه چيز ديگه اي تو اين دنيا ارزش كار كردن داره آخه؟
یعنی مي خوام بگم كه اگه تو دانشگاه به جاي نمره پول مي دادن بهمون، الان من نه تنها ليسانس معماري داشتم بلكه يه خونه ي خالي و ماشين سواري و ويلا توي ساري و اينا رو هم بعله
اون طفل معصوم هم گروهي مقدرم رو هم اينقدر حرص نمي دادم:ي


.'




آدمايي كه وقتي كار زياده قوه طنزشونو از دست مي دن...

آدمايي كه وقتي كار زياده دچار لودگي مي شن...

خب من يه آدم تنبل زير كار نرو اي هستم بي همتا، اگر هم كاري كه دوستش ندارم باشه يا كاري كه برام مهم نيست كه واي!! يا دق مي دم يا دق مي كنم... جدي

اما خدا رو شكر جزو اون دو دسته بالا نيستم:ي


.'

Saturday, September 5, 2009




هه! سي ويك ارديبشت امسال مي خواستم بيام اينجا بنويسم كه تموم شد! سال رفت تا كه سر اسفند دوباره سال شه... اما خب ترسيدم، من هميشه مي ترسم... از خودم، از تو،اون، از اينكه احتمالي رو در نظر نگيرم...

ديشب وسط چت با امير كه داشتيم از روزهاي رنگ و بو دار شيراز حرف مي زديم، ذهنم رفت اونجا... و بعدش... و بعدترش...


اسفند 88...فكرشو بكن...


.'

بعد نوشت: صرفن اتفاق های سیاسی رو نمی گما...کلن




بدترين وقتاي اين روز ها كه كم هم نيستن، وقتايي هستن كه نه اونقدر خستم كه خوابم ببره و نه اونقد سرحال كه حوصله ي كتاب خوندن داشته باشم، يا كار ديگه، ساعت ها در خلاء دراز مي كشم و حتي تخته هم بازي نمي كنم، يه بي حالي مزخرف

روزهاي نازنين عمرم داره تلف مي شه جلوي چشمم و حوصله ي اينكه خودمو نصيحت كنم هم نيست

خوبه كه كمش مونده... خوبه كه در راهند روزهاي خوش وقت واسه سر خاروندن نداشتن كه يه ربع خواب قدر يه ساعت مي چسبه... كه افتادن روي تخت همان و خوابيدن همان

همين ديگه



.'

Sunday, August 30, 2009


چقدر دوست داشتن یه آدم هایی دلیل نمی خواد اصلن که همین جوری با دو سه خط کوتاه چت باهاشون یا با دیدن عکسشون که دارن بستنی سنتی می خورن یا حتی با شنیدن اسمشون روح آدم شاد می شه و نیشش باز می شه تا ته و اون هم نه از ذوق که از شدت لبخند درونی و هی دلش می خواد دو نقطه ستاره بفرسته براش و هی هم مجبوره که ملاحظه ی آدم مذهبی اون ور خط رو بکنه... آره دیگه، حالا گیرم که زمین تا آسمون هم فرق داشته باشه با آدم و آدم هم که سهله، جزو دوستای آدم هم نباشه حتی و اصلن هیچی هیچی هیچی نتونه ربطش بده به آدم... فقط می شه لبخند زد و امیدوار بود که همه چیز...همیشه... خوب بگذره براش

دنیا به کامت اخوی


.'

Wednesday, August 19, 2009




ببينم شماها كه كتاب خونيد؟ يه رمان به درد بخوري چيزي پيدا مي شه تو اين دوره زمونه كه خانوم و آقا يا كلن آدماي توش به جاي نامه نگاري و تلگراف و ديگه حداكثر تلفن از اس ام اسي، ايميلي، پي امي، چتي يا چيزي از ارتباطات زمان ما توي عشق و عاشقي و كلن رابطه شون استفاده كنن يا اصلن به طور كلي نسل رابطه هايي كه بشه تو كتاب ها نوشت منقرض شده يا نويسنده ها حال نداشتن بنويسن يا از اين نسل بنويسن يا نوشتن اصلن يا چي؟
كو پس؟ خب بابا مردم از بس عشق هاي اين دوره رو تيكه تيكه و گوشه گوشه و نصفه نيمه و بي سر و ته تو وبلاگ ها و گودر و اين ور اون ور خوندم، خب دلم مي خواد خودامونو تو كتاب بخونم... نيست؟



.'

Saturday, August 15, 2009




تو شب تولد يه سالگي من يه پسر كوچولوي سه ساله نشسته بود كنارم... تو يكي از عكس ها من به زور ايستادم روي مبل و دارم موهاشو مي كشم و طفلي داره گريه ش مي گيره... تو يه عكس ديگه با شمع گنده اي كه كلي عر زدم تا تصاحبش كنم دارم مي كوبم تو سرش... يه جا دارم گريه مي كنم كه چرا بابام اونو بغل كرده... يك بساطي دارن خلاصه با من... فك كن! امشب تولد يه سالگي پسرش بود... يك لبخندي ام من الان كه بيا و ببين

.'

Friday, August 14, 2009



یه موقع هایی هستن که می خوام از نبودنت داد بکشم، یا مثلن برم تو دیوار یا چه می دونم برم اصلن گم شم...مثلن کی؟

خب مثلن وقتی وقت رقص تانگو میشه و نیستی که دستمو بگیری و دعوتم کنی اون وسط.

.'