Monday, October 19, 2009
Thursday, October 8, 2009
Tuesday, October 6, 2009
اصلن دوست دختر داشتن یک چیز فوق العاده ایست... آنجا که شما زیر لبی نظر می دین راجع به هر جنبنده و غیر جنبنده ای در حالی که ماااه به نظر میاین، آنجا که از پنجره آتلیه یه دانشگاه غریبه آدم ها - بخوانید دختر ها -رو دید می زنید هیزانه و از چرت و پرت گفتن راجع به هر چیزی حالی می برید مبسوط، آنجا که از هر دری سخنی هست و خیابانی بلند و شلوغ محض بی هدف پیاده رفتن و بلند بلند حرف زدن و خنده کردن، آنجا که آش خوردن یک آیین شده برای خودش... آنجا که شادی های زندگی کوچک و مدام، مکرر و مداوم می شوند...
.
یعنی می دانی؟ من عاشق این گاه و بی گاه افتادن گذارمان به آن خیابان بلند و شلوغم، آنقدر گاه به گاه که هر بار میوه های اون میوه فروشی دوست داشتی با دفعه ی قبل فرق دارند و آنقدر زیاد که هر بار لبخندی می شوم برای خودم بی انتها از روی شکر که بیا و ببین... می دانم... می دانم که می دانی...
.'
Monday, September 28, 2009
من از ارتفاع نمي ترسم، من عاشق ارتفاعم، عاشق اينكه از درخت بالا برم، عاشق اينكه رو لبه بشينم، عاشق اينم كه از يه ارتفاع زيادي شهرو ببينم... اما سقوط هميشه پاي ثابت خواب هاي بد و كابوس هاي من بوده و هست، حتي توي بيداري
همه ش زير پام خالي مي شه، ليز مي خورم و از خواب مي پرم
همه ش انگار رو پشت بوم خونه ي مامان بزرگيم با بچه ها و خم شدم توپ بدمينتونو كه گير كرده رو لبه ي شيروني بندازم پايين، يا دراز كردم دستمو كه اون دو تا گردوي چسبيده به همو كه هيچ جوري كنده نميشن به زور بچينم كه مي افتم... "تپ" صداي برخورد جسم با زمين مياد
همه ش با دوچرخه دارم نزديك لبه ي حياط بالايي و پاييني مي رونم كه ليز مي خورم... "تپ"
همه ش رو لبه ي پنجره ي رو به نورگير نشستم كه يهو بي كه حواسم باشه پنجره بازه تكيه مي دم... "تپ"
همه ش با عليرضا رو پشت بوم يكي از خونه هاي ماسوله نشستيم كه مي افتم... "تپ"
همه ش با نسيم روي اون سكو تو تخت جمشيديم كه مي افتم... "تپ"
وحشتناكه... قلبم به شدت مي زنه، پاهام درد مي گيرن و سست مي شن و مي افتم جدی... آب مي خوام، و بغل لطفن
.'
Saturday, September 19, 2009
Sunday, September 13, 2009
Sunday, September 6, 2009
فیلم خاوران- خانه هنرمندان- اردبیلک رو از لای خرت و پرتام یهو پیدا کردم...می دونم که هر چند سال یک بار باید برم بردارم نیگاش کنم...نیگات کنم که اونطوری ایستادی دوربینو از آویزش تو دستت تاب می دی و عین! عین! عین یه بچه پنج سال و نه ماهه داری میگی "به کسی نشون ندیا " و بعد شروع می کنی به خوندن که " تو حوض خونه ی ما ، ماهی های رنگارنگ..."
ای جانم
.
اردبیلک رو هم من اصلن بلد نیستم بنویسمش انقدر که خوووووبه... از بس که هی لبخندم کش اومد هر چی می رف جلو... از اون لهجه ی مسخره ای که به خودت گرفته بودی وقت حرف زدن با روستایی ها... چه زبونی هم می ریختی:ی
از شاه خانوم که خجالتی بود خیلی، از بلور خانوم که شیطون بود و سر به سر شاه خانوم می ذاشت، از رقیه، از مستان بانو، دخترش، عروسش که کلی خوشگل بود...
ای بابا
:)
.'
Saturday, September 5, 2009
بعد نوشت: صرفن اتفاق های سیاسی رو نمی گما...کلن
بدترين وقتاي اين روز ها كه كم هم نيستن، وقتايي هستن كه نه اونقدر خستم كه خوابم ببره و نه اونقد سرحال كه حوصله ي كتاب خوندن داشته باشم، يا كار ديگه، ساعت ها در خلاء دراز مي كشم و حتي تخته هم بازي نمي كنم، يه بي حالي مزخرف
روزهاي نازنين عمرم داره تلف مي شه جلوي چشمم و حوصله ي اينكه خودمو نصيحت كنم هم نيست
خوبه كه كمش مونده... خوبه كه در راهند روزهاي خوش وقت واسه سر خاروندن نداشتن كه يه ربع خواب قدر يه ساعت مي چسبه... كه افتادن روي تخت همان و خوابيدن همان
همين ديگه
.'