Sunday, November 7, 2010



ساعت 10:15 صبح بود. حوری در بغل خواب بودم که صدای تلفن بیدارم کرد، داشت خودش رو خفه می کرد که "کال فرام بابا"... می‌دونستم چی کارم داره، خودمو زدم به کری، یه غلت زدم و حوری رو از اون طرف سفت‌تر گرفتم بغلم و دوباره خوابیدم‌. یه ربع بعدش دوباره زنگ زد. خدایا! حال ندارم برم گوشی رو بردارم... نمی‌خوام زنگ بزنم به اون شرکته. چرا نمی‌ذاره بخوابم؟
موبایلم رو بر می‌دارم و زنگ می زنم که ها؟ چرا نمی‌ذاری بخوابم؟ چرا دست از سرم بر نمی‌داری؟ میگه یالا دیگه بیدار شو! یه کاغذ قلم بیار اینو بنویس و تا 12 اونجا باش. مغزم کار نمی کنه که غر بزنم، می گم نمی‌خوام برم و جواب می‌گیرم که زشته! قرار گذاشتم.
آلارم موبایلو می‌ذارم رو 10:45 و باز دستمو می ندازم دور حوریم.
با اولین دینگ موبایل بیدار می‌شم که صداش بالاتر نیاد و حوری رو بیدار نکنه.
حوری رو آروم می‌ذارم روی تخت و پا می‌شم می‌رم یه آبی به دست و صورتم بزنم. یه دونه بیسکویت رو میزه، یه گاز بهش می‌زنم و یه قلپ چای ولرم. توی این فاصله یه کم به هوش اومدم و غرهای مبسوطی دارم که سر بابای محترمم خالی کنم... زنگ می‌زنم بهش که بابا دووووره، نمی رسم تا 12، چرا خو زنگ زدی؟ مگه من بچه‌م؟ خودم زنگ می زدم خب... من خوابم میاد، تازه اسم خیابونه هم الان که نگاه می‌کنم توی نقشه نیست...اما گریزی نیست.
برمی‌گردم توی اتاق، لباسا و کیفم رو بر‌می‌دارم. به هوای اینکه مثل دفعه قبل یک ساعته می‌رم و میام و دوباره می خوابم لحاف رو تا زیر گردن حوری می‌کشم بالا و ماچش می‌کنم و میام بیرون.
ساعت 11 جلوی در آژانسم و ساعت 11:25 جلوی در شرکت.  می‌رم بالا و خانوم میم دم در منتظرمه! یک فاز از خوابم می‌پره از این همه تحویل!! دست می‌دم و می‌فرمایم تو. آقای مهندس عین خودش رو به من و من رو به بقیه معرفی می‌کنه و ازم رشته‌م رو می‌پرسه و بلافاصله به خانوم میم می‌گه پروژه رو همین الان به خانوم فیلان معرفی کنین و بذارینشون تو تیم امراله- ینی تیمی که از ترکیه قراره بیاد-  همکاریشون هم با ما قطعی‌ه... فقط وقتی امراله اومد، یه جلسه بذارین با هم آشنا شن!
ای وای!! فاز دوم خوابم هم که پرید... چرا کسی نظر منو نمی پرسه؟ من بلد نیستم، خو چرا آخه؟؟
ساعت 12 شده! من کمی خوشحالم که قراره پولدار شم و دارم آماده می‌شم از خانوم میم تشکر کنم و بپرم سر کوچه یه دربست بگیرم تا توی تختم که آقای مهندس باز پیداش می‌شه... دو سه تا خاطره از جوونیاشون با بابام، از زمانی که تازه ا.ن فرماندار ما.کو شده بود برامون تعریف می‌کنه و می‌گه هماهنگ کنین یه روز که بیکار بودی بریم سر سایت- سایت در اسلامشهر واقع می‌باشه- که ببینی اونجاها رو... منم برای اینکه دست از سرم برداره گفتم چشم! من هر روز بیکارم، هر وقت شما بگین و اینا که گفت پس همین الان ناهار بخوریم بریم دیگه، ما 2 اونجا قرار داریم!!! ای بابا فاز سوم هم که پرید که... از حالت نیم خیزی که شده بودم برم خونمون، یکهو فرو رفتم در صندلی و تا ساعت 1 با خانوم میم حرف‌های حوصله‌سر‌بر  زدیم و تبادل اطلاعات کردیم و این‌ها...
توی راه سایت داشتم به حوری که تنها ولش کرده بودم توی تختم فکر می‌کردم و به جام که جمعش نکرده بودم و لباس‌هام که وسط خونه ولو بودن و به ماکارونی‌ای که قرار بود بمونه توی یخچال و خورده نشه و از همه مهمتر به قیافه مامانم وقتی که می‌رسید خونه و با اون صحنه‌ها مواجه می‌شد.
ای زندگی
خو آخه چرا؟
چرا آدم باید بین پول و کار و تجربه و آینده‌ش و  خواب و آزادی عزیزش و خوشگذرونی و ولگردی‌ش فقط یه گروه رو انتخاب کنه؟
جوونی عزیزم چی می‌شه پس؟
 اهه


.


Wednesday, November 3, 2010


خدای خوب و مهربون، لازم می دونم به خاطر این هوای خوب ازت تشکر کنم. من یکی که بعد از اون تابستون داغ نکبت هیــــــــــچ انتظار هوایی به این توپی رو نداشتم، مرام کش کردی مون حسابی، دستت درد نکنه:ی

پیشاپیش از برف خوشگلی هم که قراره برامون بفرستی متچکرم.
بوس:ی


.'


Friday, October 15, 2010


واقعیت تلخه... خیلی تلخه لامصب


.'



Thursday, September 30, 2010

خب اینکه آدم خودش با صداقت ایرادهای خودشو قبول داشته باشه دلیل بر این نمی شه که دیگران با کوچکترین صدایی که بلند می شه این موضوع را علم کنن و یا تا هر جا هر بحثی می شه  باربط و بی ربط، بی اینکه گوش بدن به آدم، برگردن بهش بگن که : خب! همونطوری که تو خودت هم آگاهی و قبول داری، تو آدم فرافکنی هستی و الان طبق معمول می خوای فیلان... یا بی اینکه حتی یک درصد خودشونو مقصر بدونن، با اعتماد به نفس تمام برگردن بگن به آدم که: تو همونطوری که خودت اذعان داری آدم هاپویی – آدم؟- هستی و من الان می رم تا دعوامون نشه و خدافظ!!!! که ینی هر مشکلی پیش میاد به خاطر اخلاق گه توئه و من معصوم و مظلوم و بی تقصیرم، برای همین هم می رم که دعوامون نشه!
شماها تا به حال آتیش گرفتین از چیزی؟ من از این طرز برخورد آتش می گیرم... و البته مساله اینه که بهم برمی خوره... مخصوصن وقتایی که خیلی عادی و خوب و دارم برخورد می کنم با کسی و توهم و نادانی اون شخص اینه که من دارم باهاش بد برخورد می کنم و این چنین حرف هایی می زنه... وقتی که شل و بی دفاع دوستانه و بدون گارد در حالت ولو داری با کسی حرف می زنی و اون طرف برمیگرده یه دونه پرتقال گنده پرت می کنه توی شکمت که هوی! چرا داری منو میزنی؟ تو حالت خوب نیست... من الان می رم که دعوامون نشه! متوجهید؟ حالم بد می شه وقتی یکی بهم می گه حالت خوب نیست!!! یاد آدمای روانی توی فیلما می افتم که بقیه بهشون می گن تو حالت خوب نیس، بیا قرصتو بخور!!! بقیه ای که خیلی احساس عاقل بودن و خوب بودن می کنن. بهم بر می خوره، ناراحت می شم، متنفر می شم حتی جدیدن! دلم می خواد برم دیگه پشت سرم رو هم نگاه نکنم.
من از اینکه آدم ها بیخودی و از روی توهمات خودشون و از روی تصورات قبلی خودشون از من قضاوتم کنن متنفرم.
من کلن از اینکه قضاوتم کنند متنفرم.
من از اینکه کسی بخواد قانون بندی و دسته بندی کنه من و رفتارهام رو متنفرم.
من از اینکه کسی فکر کنه می تونه -یا حتی سعی کنه- پیش بینی م کنه متنفرم.

جدیدن هم مد شده که تا به یکی یه حرفی می زنی  یا یه انتقادی می کنی، یا به یکی می گی بالای چشت ابروئه، برمیگرده که پریودی؟ یا نزدیک پریودته؟ از این یکی  که منزجرم اصلن که هر حرفی رو که آدم می زنه و نرم و دوست داشتنی نیست بذارن پای اینکه پریوده؟؟؟
آره اصلن من سه هفته از ماه رو پریودم! اگه بتونم اون یه هفته رو هم پریود می شم، خوشم میاد پریود باشم! کیو باید ببینم؟

من مثل آدم اومده بودم و چند تا پست پایینتر گفته بودم که دوستان عزیزتر از جان! من اعصاب مصاب ندارم، من فیلانم، من عنم، کاری به کارم نداشته باشین، دست از سرم بردارین، تحملم کنین تا اطلاع ثانوی... نگفته بودم؟ واقعن ممنونم که توی این مدت هی هر چی دلتون خواست بهم گفتین هاپو! بهم گفتین داد نزن! بهم گفتین نخور! نکُش! مهربون باش! بداخلاق نباش!



یه ماهه که دارم این پست رو می نویسم  توی مغزم  و هی توی  این مدت سعی کردم ننویسمش، یه طور دیگه با قضیه کنار بیام، اما این پرتقال های لعنتی تون دخلمو آورده! دیگه نمی تونم داد نزنم. الان هم دارم می رم توی غار، لطفن کسی مزاحمم نشه.



.'

Wednesday, September 29, 2010

انگور:ط

Thursday, September 16, 2010



دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است
گو بران خوش
که هنوزش نفسی می آید

Tuesday, September 7, 2010



کاش می توانستم بروم از دور خودم را تماشا کنم و همانقدر راحت که برای دیگران قضاوت می کنم و رای می دهم و ته دلم از آخر قصه تقریبن مطمئنم، خودم را هم قضاوت کنم... راااااحت!

کاش یه سایت پلان در قطع آ3 از خودم داشتم


.'

Monday, September 6, 2010



یه چند روزی ه که خیلی پرحرف شدم، یه دختره توی مغزم نشسته و مدام ور ور ور حرف می زنه... دلم می خواد بلند بگمشون با آدما، اما یا حرف ها گفتنی نیستند و یا آدم ها... نوشتن هم کلن یادم رفته، نه که قبلن بلد بوده باشم ها،منظورم اینه که واقعن غریبیم میاد با وبلاگم، اگرچه خب تابلوئه که این مشکل همیشگی نیست و داره در همین لحظه برطرف می شه.
یه مشکل دیگه ای که هست اینه که حرف هام رو به زبون که میارم، ینی تا می خوام بلند بگمشون، آب میرن،، یا سانسور می شن و یا یا فراموش. این یکی رو توی چند ماه گذشته بهش پی بردم که تا قبلش فقط فکر می کردم که اگه کسی باشه دم دستم و حرفم بیاد می شینم و یا می خوابم و حرف هامو پخش و پلا می کنم توی فضا و هیچ اینطور آدمی نیستم و در حضور شخص ثالث- غیر از من و خودم که داریم با هم حرف می زنیم- یا حرف نمی زنم از شدت غریبگی، یا حرف هام یادم می ره از شدت حواس پرتی ناشی از حضور شخص ثالث و اینکه هی مجبورم توضیح بدم و هی هم از این شاخه به اون شاخه می پرم و گاهی از هیجان و یا از میل به گوش دادن به و یا سعی در بلعیدن  شخص ثالث و یه مشت دستپاچگی دیگه از این قبیل و یه مشت هم شیطنت که خب در حضور شخص ثالث  به غل غل می افته و دست خود آدم هم نیست که
البته که دیگه معلومه و گفتن هم نداره که آدم به آدم و روز به روز و مکان به مکان و فضا به فضا فرق می کنه و همه چیز همیشه بستگی داره به هزار چیز 

شب بیست و یکم ماه رمضان دم دم های سحر که سریالم تموم شد- فارسی وان؟؟- پاشدم چایی و سفره سحری و اینا رو دم کردم و چیدم. مامان و بابا تازه خوابیده بودند و قرار نبود بیدارشون کنم. آرمان رو هم هر چی صدا زدم عین خرس خوابیده بود و بیدار نشد... نشسته بودم تنهایی پای سفره ای که برای 4 نفر باز بود و تلویزیون داشت دعا و مناجات و اینا پخش می کرد. نمی تونم بگم از قبلش هیچیم نبود و هزار جور فکر و خیال نداشتم، اما نمی شه هم بگم که غمی بود به اون شدت. نمی دونم چی شد، هر چی که بود یه لحظه بود و مثل همیشه هم کاملن بی ربط که سفره ی خالی و صدای آقاهه که می گفت شب قدر فیلانه و بیسار دست به دست هم دادن که بغض کردم و به آنی اشکام سرازیر شد و این اشکه برای عمو نبود که خیلی مریضه، برای پایان نامه  کوفتیم هم نبود که داره دق ام می ده، برای هیچ کدوم از مشکلات ریز و درشت خودم و اطرافیانم نبود... حتی گریه خوشحالی بود و حتی همزمان هم یادم بود که بیام اینجا بنویسم که لحظه ی خوبیه لحظه ای که فیلان و بعد هم به خودم فحش دادم که تو گه ترین لحظه ها هم به فکر اینه که بره کجا چی بنویسه و با خودم  گفتم که عمرن نمی نویسمش و حالا دیدید که اینو هم نوشتم حتی.

بعله می خواستم بیام و بنویسم لحظه ی خوبیه لحظه ای که  احساس بی شرف بودن و خباثت  آدم تبدیل می شه به احساس بدبخت بودن. یعنی  درست لحظه ای که تو داری خودتو سرزنش می کنی که خاک بر سرت که اینقدر بدی و اینقدر آشغالی  که یهو متوجه می شی که ایراد از تو نیست، تو رو اینطوری طراحی کردن و اینطوری بودن یه جور بدبختی ه... بعد با خودت مهربون هم می شی حتی که الهی بمیرم برات و می گیری بغلش می کنی محکم  و این می شه که اشکت هم در میاد...

لحظه ی خوبیه که درد وجدان ناشی از بی شرف بودن، تبدیل می شه به درد بدبخت بودن و شماها خودتون می دونین که بدبخت  بودن آسون ترین کار دنیاست.
لحظه ی خوبیه اما لحظه های خوب همیشه شادی آور نیستند.... گاهی دلگیرند، خیلی هم دلگیر و از این بابته که حال دلم خرابه از آن روز و محض یادآوری هم نه از آن خرابی ها که بوس و بغل بخوام، که نیازی به دلداری باشه، که بخواد حال آدمو بد کنه یا چه و چه... از اون هایی که آدم باید با  بدبختی خودش کنار بیاد و  و یا یه فکری براش بکنه و این زمان می بره....شکل عزاداری شاید... از اون موقع ها که آدم دلش می خواد کفتر باز باشه یا یه سازی بلد باشه یا آواز بخونه برای خودش که " گر ز حال دل خبر داری بگو..." اما حتی صداش هم خوب نباشه...

عیبی  نداره بابا...گفتم که حالم خوبه.

روی قبرم خواهند نوشت "کسی که نگفتن بلد نبود"  و این هم حتی عیبی نداشت.

پوووووووووف!  چقد حرف زدم:ی

زت زیاد


.'

Saturday, September 4, 2010


دوستت دارم های همیشه
دوستت دارم های بی دفاع
دوستت دارم های عریان
دوستت دارم های بی دریغ
 تنها
دوستت دارم های دلتنگ
دوستت دارم هایی برای هیچکس
همیشه
.
.
.

.'


Friday, August 20, 2010




و میلی بس غریب که پیدا کرده ام این روزها به قمار

.'

Tuesday, August 17, 2010



حوصله ندارم
حوصله آدم  ها رو
حوصله حرف زدن
حوصله خنده ندارم
حوصله روند و پروسه را که هیییییییچ ندارم
از هرگونه روند و پروسه از ته دل متنفرم اصلن
از هر کاری که زمان می بره متنفرم
از نقاهت متنفرم
از صبر کردن متنفرم
نمی تونم حرف بزنم
از توضیح دادن و توضیح شنیدم متنفرم
می خوام اصلن  سر بذارم به بیابون، اگر که در بیابون کسی نباشه که بخواد به من کاری داشته باشه، یا از من توقعی داشته باشه
اگر که در بیابون کسی نباشه که بخواد حالمو بپرسه، یا بپرسه چه کار می کنم
خسته م
کلافه م
حساس شدم
غر غرو
آتیشی
پاچه‌گیر
بهونه‌گیر
بی‌منطق
دلم برای زندگی تنگ شده اما هیچ افق روشنی هم در چند فرسخی خودم نمی بینم، می دانید یعنی چه؟
نگویید دو ماه دیگه، نگویید 4 ماه دیگه، من می خواهم شب بخوابم و صبح توی بهشت بیدار شم، در بغل حوری ام و فارغ از همه ی کوفتی های زندگی

منو ببخشید آدمیان و تا اطلاع ثانوی با من مدارا کنید، تنها اگر که دلتون خواست.



.'



Monday, July 12, 2010

Sunday, July 4, 2010



 از پنجشنبه همین جور یه ریز توی مغزم دعواست! هیچ آبی آتیشمو خاموش نمی کنه! چشمامو که می بندم از توی مغزم صدای شمشیر و جنگ و هیاهو میاد! جدن میاد! ضربه های شمشیر دو تا لشکر که دارن با هم می جنگن رو قشنگ حس می کنم اون تو! یعنی می خوام بگم چنین حسی دارم! از پنجشنبه مدام دارم باهاش دعوا می کنم! با همه دارم دعوا می کنم و بیشتر از همه با اون! هی توی مغزم دارم جوابشو می دم!!! با این وضعی که داره پیش می ره و این همه نا آروم که هستم، مطمئنم اگه فردا کوچکترین اتفاقی بیافته ، اگه نخواد بیاد، اگه دیر بیاد، اگه باهام کرکسیون نکنه، اگه گیر الکی بده به طرحم، اگه حد اکثر واسه یه ماه  دیگه وقت دفاع بهم نده، اگه  بگه نمی رسه، اگه بگه کار داره، اگه هر اتفاقی که باب میل من نباشه بیافته هیچ چیزی و هیچ کسی نمی تونه جلوی زبونمو بگیره!! حتی اگه بخواد منو بندازه! حتی اگه بخوان بندازنم بیرون از دانشگاه! بریدم!!!

دو تا خط می کشم! دستم می لرزه! می گم فردا اینو ببینه مسخره می کنه که این چیه کشیدی! اینطوری می خوای دفاع کنی! صدای مسخره کردنش توی گوشمه! بعد هی هر بار می پرم گازش می گیرم این نتیجه ی به جای هفته ای دو بار، دو هفته یه بار کرکسیون کردنه! اونم با اون طرز گوش دادن! و فیلان و بیسار! می گم! به خدا می گم! اما بعدش عین خر بغض می کنم زبونم بند میاد

بغض هم نمی کنم اصلن! می گم! خلاص!
این کابوس باید  تموم شه!!

.'



Friday, July 2, 2010



 ایمیل هام رو همیشه لیبل می زدم از اول، یعنی من همیشه همه ی زندگیم رو لیبل می زنم، چون بی نظمی دیوانه م می کنه، همیشه همه چیز باید نظم خوبی داشته باشه، نظمی که لزومی نداره به چشم بیاد، فقط باید من ببینم اش و حس کنم همه چیز تحت کنترلمه، کنترل هم که نه، تحت نظر شاید بهتر باشه. اصلن هر چی

از قبل تر اش اگه بخوام بگم باید بگم این ایمیل ام تو روز های گند پشت کنکور ساختم که اصلن حال و حوصله ی درس خوندن نداشتم... صبح ها 9 و 10 این ها بیدار می شدم و میرفتم توی اورکات. این ایمیل رو ساختم که باهاش یه پروفایل دیگه داشته باشم.. برای رهایی از شر مزاحم ها و یه سری بچه بازی دیگه... مهم هم نیست ... بعد تر هم این وبلاگ رو باهاش درست کردم که وقتی با اون یکی ایمیلم برای کسی کامنت می ذارم، از توش وبلاگم دیده نشه.  تک و توک تو کارهای جی میل لازم ازش استفاده می کردم، و برای یه سری ایمیل خصوصی . جمع و جور تر و خلوت تر از همه ی ای میل هام بود. گودر هم که اومد، اون اول اومدم امتحانی ببینم چیه، با همین رفتم توش دیدم جلوی نسیم نوشته 2، جلوی آث هم نوشته 8! بعد دیگه همونجا موندگار شدم

اون روز مغزم یه کار تکراری احمقانه طلب کرد ازم و من برداشتم همه ی اینباکسم رو که همه ش هم لیبل خورده بود جدا جدا کردم و گذاشتم توی فولدر های خودشون
الان که این کار تموم شده و اینباکسم خالیه خالیه می فهمم که چقدر احمقانه بوده کارم واقعن و دلم می خود بر گردم سر جای اولم، اما کار سختیه و مغزم اصلن حوصله ی انجام دادن کار های سخت رو نداره.
بگذریم...می خواستم بگم جلو تر که می رفتم هی، قدیم تر...هی لیبل ها کم می شدن... طوری که رسیدم به صفحه ای که دو تا لیبل بیشتر نداشت، نارنجی و زرد که اولی نسیم  بود و دومی یه چیز دیگه مربوط به نسیم
بعد های هی رنگ ها اضافه شدن، سورمه ای و یه سورمه ای دیگه و زرشکی و آبی کمرنگ و سبز و بنفش و آبی و صورتی کم رنگ و خاکستری و سبز کمرنگ و سبز پررنگ و یه قرمز خیلی خوشرنگ که هنوز تکلیفش مشخص نیست چی می شه...

همین دیگه، دلم فقط وراجی می خواست
با تشکر


.'


Thursday, July 1, 2010


اونطوری که قرائن نشون می دن، اگه یه روزی روزگاری من برای خودم بزرگ معماری شدم، یکی از چیز هایی که می تونه به عنوان امضا و معرف طراحی اون معمار بزرگ باشه  گونه های متنوع و نا منتظمی از  شکل ذوزنقه خواهد بود، زیرا که هیچ دست خودم نیست و هر چی می کشم آخر سر به ذوزنقه نامنتظم دوست داشتنی ای می رسم که زاویه های خشنی نداره ومجموعه ای از تکرار زوایای قائم هم نیست، ضلع های هم اندازه نداره و هیچ چیز مطلقی درش به چشم نمی خوره... خیلی خوشحالم ازش.

در پایان لازم می دونم ارادت خودم رو به میس ونده روهه و مکعب های چشم نواز کماکان اعلام بدارم.

تمام

.'