Tuesday, November 22, 2011




یادم نیست چند سالمه، آرمان هنوز دنیا نیومده و خبری هم ازش نیست و من هنوز تو تخت مامان و بابا می‌خوابم، پس پنج سالمه شاید، یا کمتر. بابا یه باطری قلمی از اون زردا  که اون موقع ها بود و یه لامپ کوچیک و دو تا سیم دستشه و اینا رو می‌بنده به هم، چراغارو خاموش می‌کنیم و سیم رو می‌زنیم به سر باطری، لامپه روشن می‌شه و من جیغم از خوشحالی در میاد، بابا می‌ده اینا و دست من و می‌ره، یادم نمیاد چند وقت، اما خیلی در اون مقیاس، مدام این کار رو می‌کنم و هر بار ذوق می‌کنم، خوشی می‌ریزه تو دلم، هیجان‌زده‌م و فکر می‌کنم خیلی کار بزرگی کردم، با افتخار از پنجره بیرون رو نگاه می‌کنم. تصویرش واضح جلوی چشممه، چراغ روشن همسایه و صدای جیرجیرک
.


مامان و بابا یه بحث خوبی کردن و نتیجه‌ش طبق معمول پیروزی قاطع مامان بود که می‌گفت من دیگه بزرگ شدم و باید برم توی دستشویی و دیگه بچه نیستم که با این توالت سیارم بچرخم تو خونه و جلوی تلویزیون و جاهای دیگه هر کاری دلم خواست بکنم، اینه که من الان با کمی تخفیف نشستم گوشه‌ی حیاط روی توالتم و منتظرم و همینطوری که منتظرم دارم کوه قد کشیده‌ی رو به روم رو نگاه می‌کنم که کمتر از 100 متر باهام فاصله داره و تقریبن چیزی از آسمون نمی بینم، جز یه باریکه‌ای کمی بالاتر از خط کوه. یه آبی خیلی خوشرنگ. حوصله‌م  سر رفته و همینطوری که خونه‌های روی کوه رو نگاه می‌کنم کمی می‌رم عقب، می‌بینم کوه داره باهام میاد، می‌ترسم بیافته رومون، پا می شم فرار کنم که می‌بینم بر می‌گرده سر جاش، دوباره می‌رم عقب، باهام میاد، می‌رم جلو، می‌ره عقب، عقب و جلو می‌شم و کوه باهام حرکت می‌کنه، خوشم از اینکه کشفش کردم، این بار به هیچ کس نمی‌گم، این یه رازه بین من و کوه
.


تنهام تو حیاط و کسی نیست طبق معمول، حوصله‌م سر رفته، دلم می‌خواد آسمونو کشف کنم، ببینم هوا اون بالا چه شکلیه و با خودم فکر می‌کنم پس چرا قدم بلند نمی‌شه که دستم برسه به سقف- چون همیشه بهم می گفتن اگه غذا بخورم بزرگ می‌شم و دستم می‌رسه به سقف و سقفی که الان ازش حرف می‌زنم سقف چوبی بلند خونه ی مامان بزرگه که چوباشو از روسیه آوردن و همانا اینو اگه نمی‌گفتم خیانت کرده بودم به عموهام که همیشه با افتخار به ماها یاد‌آوری می‌کنن که چوبای این سقفه رو از روسیه آوردن اون زمان- ، بعد یهو به ذهنم می‌رسه که اگه برم رو پله ها می‌شم هم‌قد عمه کوچیکه که قدش خیلی بلنده، می‌رم رو پله و از نرده‌ها آویزون می‌شم و دستمو تو هوا تکون می‌دم، بعد بدو بدو می‌رم پایین و باز دوباره دستمو تکون می‌دم، همون هواست، به این نتیجه می‌رسم که الان هم با همین قدم باز توی هوام، پس هر جا برم و قدم هر چقدرم بلند شه همین شکلیه، هوا رو کشف کردم  و از خوشی دور حیاط می دوم. چشمامو می بندم و  کشفم می‌خوره تو صورتم و کیف می‌کنم، فکر می‌کنم تو آسمونم



.’




یک قسمتی از این پست رو قبلن تر ها نوشته بودم، دنبالش می گشتم که خوردم به یک خروار نوشته ی پست نشده... نمی دونم، شاید روزی از این روز ها
.


گودرمونو گرفتن، مجبوریم دیگه
.
.
.



Wednesday, August 17, 2011

مخاطب خاص دارد... خیلی هم خاص



نازنینا ما به نـــــاز تو جوانی داده‌ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن
با ما چرا؟


.’



Wednesday, July 20, 2011




آدم‌های خوب و عزیزم رو درد آوردم زیاد، آدم‌های به غایت مهربان و نازنینم رو، بی اغراق. از روی  خودخواهی؛ اما دردهاشون امشب آوار شده روی سرم و من فارغ از اینکه چقدر حق با من بوده دارم به این فکر می‌کنم که از کی و کجا و  چرا اینقدر گنده‌دماغ شدم و پر توقع و نساز و نامهربان و سنگ‌دل.

.’

Thursday, June 16, 2011



حیح! بلاگر رو، چه بزرگ شده، بلا شده:*
.

بله، یار آدم باس بلد باشه براش "داغلار گیزی ریحان" بخونه 
یار آدم  باس رو "بیر دانه" بودن و "دردانه" بودن آدم تاکید داشته باشه
یار آدم باس بلد باشه بهش بگه "بال دان شیرین سُــــوزون"
یار آدم باس که به این چیزا اعتقاد داشته باشه، بعله
+
.

و دیگه همین دیگه


.’

Tuesday, June 7, 2011


نگارنده حوصله‌اش به شدت سر رفته. نگارنده از ساعت   18:45 تا به الان که 3:18 هست نشسته پشت کامپیوتر، سلکشن "وطن پرنده‌ی پر در خون"ش رو گوش داده و باهاش های‌های توی دلش خونده و احساساتی شده و بغض کرده و همزمان هم بریکس بریکینگ بازی کرده هی، دروغ چرا، رکورد خودش را بهبود بخشیده اما به رکورد باهار هنوز نرسیده – البته مطمئنه که فردا می رسه-. نگارنده هر از گاهی رفته گودر و فیسبوک سر زده و پشت بند اون دو سه تا جمله غر مانند نوشته که در انتها به یک پست ختم نشدند هیچ کدوم. نگارنده به فردا و به امتحانش حتی یک ثانیه هم فکر نکرده و حتی به آقای ممتحن ترسناکش و با فلسفه‌ی محبوبش، هر چه باداباد، به امتحان نگاه کرده. نگارنده آرزوهای بزرگی پیش رو دارد.
نگارنده از همین تریبون قول می‌دهد فردا بعد از امتحان برای خودش و زندگی‌اش تصمیمات اساسی بگیرد و می‌رود که برای آخرین بار بازی کند و برود یک کمی درس بخواند و شاید هم بخوابد. تمام


.’

Sunday, May 29, 2011

صبح اس‌ام‌اس داده که: یه کاری برام می‌کنی؟ برو توی گوگل سرچ کن توصیف آماری، یه جزوه‌ی چهار‌ پنج صفحه‌ای‌ه، اونو برام بدخط بنویس دستی، فردا امتحان دارم نمی‌رسم.
می‌گم خب پرینت بگیر
می‌گه نمی‌شه باید دستی باشه
می گم خیلی تنبل و پررویی، ولی چون من خیلی خواهر خوبی هستم، باشه
.
تاکید داره که بد‌خط بنویسم که استادشون نفهمه خط خودش خودش نیست و من یادم می‌ره به مشق نوشتن بچگی‌هاش که اگه مامانم یه کلمه رو که غلط نوشته بود پاک می‌کرد که درستش رو بنویسه، می‌گفت به من ربطی نداره، خودت پاک کردی، خودت باید بنویسی و خنده‌م می‌گیره از تنبلی همیشگیش توی نوشتن.
حالا نشستم پشت مانیتور با گردن کج و دارم مخش می‌نویسم و مخش می‌نویسم

.’

Sunday, May 22, 2011

اولین شنبه‌ی بی‌دغدغه‌ی خود را چگونه گذراندید؟
تا ده و پنج دقیقه خوابیدم زیر باد کولر و بعدش هوا گرم بود، یک دختر بچه ی 5 سال و نه ماهه را دیدم که روی صندلی جلوی مینی‌بوس کنار راننده نشسته بود و چسبیده به پنجره نیشش باز بود و برای من دست تکان می‌داد از خوشحالی و ذوق و من هی قربانش می‌رفتم در اندرون خود با نیش باز.
سپس به هفت تیر شدم و هوا گرم‌تر بود از قبل. به ثالث که رسیدم به نقل از یک منبع آگاه  همچون لبویی بودم که از او بخار بلند می‌شود. یک ساعتی را آنجا گذراندیم و عرقی خوردیم و بخارمان خوابید و بعد به سمت ایرانشهر شدیم. هوا همچنان گرم‌تر بود. ایرانشهر خنک بود و اهالی آن همه خوب و مهربان بودند با ما. از آقا آخریه پرسیدم این الان اصل است یا موقت؟ فرمودند اصل است دیگر، مگر توقع دارید مدرک چه شکلی باشد و نیش ما باز بود.
در خارج ایرانشهر هوا گرم‌ترتر شده بود و در تراس رستوران خانه هنرمندان که ایستاده بودیم تا جای خالی پیدا کنیم نق نق می‌کردم که بنشینیم زودتر و من خودم گاهی چنین بچه‌ی لوسی هستم -گاهی، نه همیشه، فقط گاهی-. سپس ناهار خوشمزه‌ای خودیم  و نوشابه‌ی مایل به تگری و چشم چراندیم و گوش گرفتیم و ابری آمد و بادی وزید و ساعاتی خوش رفت بر ما.
بعد از ناهار به میان عتیقه‌ها شدیم و بعد به میان خودنویس‌ها، در حالی که از لای بوی قهوه رد می‌شدیم.
ساعت چهار و نیم پنج که داشتم سوار ماشین‌های گیشا می‌شدم هوا داشت گرم می‌شد از گرم‌ترتر و گرم‌تر. وسط راه به خودم فحش می‌دادم که چرا نرفتم خونه و کی طاقت این همه گرما رو داره دوباره، اما 600 تومن پول کرایه تاکسیش بود و حیف بود نرم بگردم، این شد که رفتم و حالا یک مانتو دارم که مامانم می‌گوید کوتاه است و یک روسری که پایینش از این سکه‌های کوچک دارد که می‌خواستم بکنمشان، اما مادرم گفت قشنگ است و نسیم گفت صبر کن من ببینم بعد و خلاصه اینکه من خیلی دوستشان دارم خریدهایم را.
از مرکز خرید که بیرون شدم هوا عالی‌بهاری‌ناز‌مامان بود و یک دخترکی پایین‌تر نشسته بود و کنار خیابان سه تار می‌زد بسیار زیبا، کیف سازش پر از پول‌های درشت بود، خدا زیاد کند روزی‌اش را، خوب جراتی داشت و خوب حالی داده بود به خیابان.
.
از کانال کولر بوی یاس می آید و شنبه ی ما به پایان می رسد.
همین

.’

Tuesday, April 5, 2011






من یه دونه از اینا دارم و ساعت الان یک و چهل دقیقه ست و ساعت یک و چهل دقیقه ساعت جالبیست در یه دونه از اینای من.
من یه دونه از اینا دارم که خیلی خوشگل و بلاست.
من یه دونه از اینا دارم و قبل از اینکه بازش کنم یک ربع زل زده بودم به جعبه ش و هی می گفتم "آخه چرا؟" انقدر که باورم نمی شد یه دونه از اینا داشته باشم.
بعله، من قبل از اینکه بازش کنم، همان لحظه ی اول که چشمم خورده بود بهش خودم فهمیده بودم که یه دونه از اینا درام، چون من خیلی باهوش هستم.
من یه دونه از اینا دارم و هیجان انگیزم.
من یه دونه از اینا دارم و :ییییییی
من یه دونه از اینا دارم و ساعت الان دو و دوازده دقیقه ست.
من یه دونه از اینا دارم و الان دارم پز می دم در حالی که ساعت الان دو و هفده دقیقه ست :ی
من یه دونه از اینا دارم و دیگه بهتره که برم بخوابم چون از این هام زنگ نداره که منو صبح بیدار کنه:ی
من یه دونه از اینا دارم و یه سری چیزای دیگه که خیلی خصوصی هستند:ی
من یه دونه از اینا دارم و شب به خیر:ی

.’

آتشفشان خاموش
لرزه‌های صدا
آسمان گوگردی
باران اسیدی
رگ‌های پر آواز
حال ما خوب است
تو هم حتی اگر خواستی باور کن


.’

دیروز:

از ساعت 11 صبح روز سیزده‌به‌در تقریبن نخوابیدم. یعنی دراز نکشیدم.
.
از فردا باید هر روز برم اسلامشهر. تنها. یعنی همه بمونن شرکت و آقای مترجم بره آقای مدیر کارگاه رو برداره و بیاد سر یادگار منو هم برداره و بریم اونجا و عصر هم برگردیم.
امروز یواشکی ازش پرسیدم چه ساعت بر می‌گردین معمولن؟ گفت چن روزه حدودای چهار و نیم، پنج و هر جفتمون دو نقطه دی شدیم. تنها کسیه که تو کل اون مجموعه با مفاهیم دو نقطه دی نسبتن آشناست.
گفت شنیدم قراره از فردا بیای؟ گفتم هاع. گفت بد‌بخ شدی و هار هار خندید.
.
امراله دیشب اومده و امروز تا 12:30 خواب بود. حضورش یه عالمه  انرژی داره. خیلی خفنه. منم وقتی 46 سالم شد تا 12 می خوابم. 20 سال دیگه:ی
بیست سال باید بدو ام؟
عمرن
امروز دم غروب آقای مدیر گفت شما برین، من با یگانه خانوم یه توپلانتی سرپایی داشته باشم. توپلانتی یعنی جلسه و راه افتادیم. با خودش فکر کرده بود توی تعطیلات و می‌گفت برات برنامه چیدم. نمی‌خوام بشینی پشت این میز و توی یه خط ثابت سالی دو تا مانتو بخری و یه گوشی بخری و یه دویست و شش بخری و خوش حال باشی.
هر کس دیگه‌ای بود یه جوابی بهش می‌دادم که تو غلط کردی واسه من برنامه می‌چینی! اما این همشهری ما انقدر صادقانه و صاف و ساده‌ست که هر وقت لب باز می کنه به حرف زدن یاد حرف آقابوسی می‌افتم که می گفت ما.کویی ها آدمای ساده ای هستن. تازه می‌فهمم آدم ساده ینی چی. آدم رو راست ینی چی. سلام علیرضا.
گفت می‌خوام بهت افتخار کنم. تهران رو نشونم داد که چراغ‌هاش روشن شده بود و گفت می‌خوام از این دیوار بگذری، از اون سیم خاردارا بگذری، از شهرک غرب -که از اونجا دیده می‌شد- بگذری، برسی به نوک اون قله.
من آدم اون ور دیوار و نوک قله نیستم خب! بهشت من همیشه پشت همین دیواریه که به شعاع 10 متر حول مرکز خودم کشیدم. بلند پروزای یوخدی! آرزوی طول و دراز یوخدی! به من همینجایی که هستم داره خوش می گذره خو. به من هر جا که باشم خوش می‌گذره به خاطر وجود اون دیوار و آدمای این ورش و پنجره‌های قدی رو به اون ورش.
خوابم می‌اومد لبخند زدم و سرمو تکون دادم که بعله.
ادامه داد از فرصت استفاده کن دختر! این بهترین تجربه‌ست و بهترین فرصته! می‌خواستم خمیازه بکشم و توی دلم می‌گفتم ولم کن بابا تو رو قران، بیا برگردیم تهران، من خوابم میاد.
ادامه داد از اینجا که در میای، پروژه‌ی بعدمیون، پروژه‌های بعدی. بزرگ می شی، خفن می شی، با تجربه می‌شی و جوونی هنوز، فلانه بیساره، شرکت خودتو می‌زنی، تا اون موقع حتمن یه پول و پله ای هم زدی. اینطوری نمی‌مونه که، دو سه ماه دیگه راه که افتادی به امر اله می گم حقوقت رو درجه یک کنه و فلان و بیسار. اسم پول که میاد خواب از سرم می‌پره. به روی خودم هم نمیارم و با متانت تمام لبخند می‌زنم و همچنان سرم رو تکون می‌دم که بعله بعله، حق با شماست.
همونجا یاد حرف نسیم می‌افتم که همیشه بهم می‌گه آدم خوش شانسی هستم. حرفش رو قبول دارم ها، همیشه داشتم،ولی آدم همیشه می ترسه بره زیر بار خوش شانس بودن و شانسش قهر کنه:ی
.
تصمیم می‌گیرم بمونم، البته نه به خاطر قله، نه به خاطر پول، شاید فقط چون هوا خوبه و همین.
.
ساعت 2 شب می رم توی جام و بهشت لحظه ایست که پشتت به نرمی تخت می‌خوره بعد از دو روز سرپایی و نشستگی.
.
امروز:

ساعت 8:25 آقای مترجم زنگ می‌زنه که خانم یگانه ما داریم از شرکت راه می‌افتیما، یه کم جردن ترافیکه.
می‌گم خو
می‌گه خوابین؟
می‌گم هاع
می‌گه خو
ساعت 9:30 اسلامشهریم. هنوز دارم چشمامو می‌مالم که آقای مدیر کارگاه یه نقشه می‌ذاره جلوم که متره کنم. می‌گه بلدی؟
می گم آره بابا. تنها درسی بود که تو دانشگاه افتادم:ی
بعدش می‌گم تو ایران میمار این کارا رو نمی کنه‌ها
می‌گه نه، میمار هر کاری می‌کنه
می‌گم خو
.
با اعتماد به نفس که وزنم ثابت مونده با نوک پا زدم به وزنه دیجیتالی خونه ی خاله و رافتم روش. سرم گیج رفت از دیدنش! چهار کیلو توی چهار ماهی که رفتم سر کار. اینم از تبعات رییس شکمو داشتنه، تو مسابقه ی راه برگشت یه بستنی نیم کیلویی رو کامل خودم تنها خوردم. یه ربع، بیست دیقه طول کشید. ولی تموم شد:ی
.
 حرف هام هم تموم شد تا حدودی و می ریم که داشته باشیم یک ربع به هشت صبح فردا رو


.’