Monday, December 24, 2007

95.




ده تا


ده تا به افتخار تو


که تنها عشقمی


.'

Thursday, December 20, 2007

94.





آقای ایکس عزیز ، سلام


..به رسم هر سال با این برف ، شما رو نامه ای باید

راستشو بخواین چندیه که حستون نمیاد ، عین خودتون..دل منم سرش سنگینه با شما..شایدم قهرشه باهاتون..اما اگه بودین باهاتون می اومد قدم بزنه زیر برف

حوصله ندارم تحویلتون بگیرم..همین سه-چهار خط از سرتونم زیادی بود..بس که بی معرفتید


می سپارمتون دست خدا

دو روز مونده به زمستون هشتاد و شش


خانوم ایگرگ

Wednesday, December 19, 2007

93.





امروز طی مراسمی از خودشیفتگی کناره گیری کردم ، از این به بعد من یک خودمنتقد هستم

باید از یه جا شروع می کردم

.'


Tuesday, December 18, 2007

92.






چند وقته عاشقانم گرفته ..با تمام قوا..اما نه بهانه ای هست و نه شبانه ای که بشه پل زد به تو..پل که رو هوا وا نمیسته...چرا پس اینقد داد می زنه این..عطر اقاقی..صدای خیس بارون..کفش هایم کو راستی؟

.'



Monday, December 17, 2007

91.




...صبح به این زودی ، دلم یه گریه ی های های شدید می خواد



Sunday, December 16, 2007

90.



:به خودم


وقتی یه چیزی رو نداری یا یه کسی رو..یا لیاقتش ُ نداشتی ، یا بهترش در انتظارته..پس دیگه تمومش کن


!همه شو


Friday, December 14, 2007

89.






ذهنم انقدر خستست که نمی تونم تمرکز کنم ، فقط می شنوم و می بینم ، انگار توانایی هیچ کاری رو ندارم


...فقط می شنوم و می بینم


..خیلی خستم



.

88.
































87.





مامانم می گه زمون جنگ تو اداره نشسته بوده که از رادیو می شنوه خیابونی رو که خونه ی عمم اینا توش بود ُ زدن..منم که خونه ی اونا بودم دیگه..بدو خودشو می رسونه ، تو کوچه راش نمی دن..کلی گریه و زاری را میندازه که بچم مونده تو خونه و تو رو خدا بذارین برم و خلاصه راش می دن و میاد خونه..با گریه خودشو می رسونه خونه و از پله های زیر زمین میاد پایین و منو می بینه که یه دستمو کردن تو دماغم و با دست دیگم دارم از این زرد آلو ها که خشکشون می کنن می خورم..تا مامانم ُ می بینم می زنم زیر گریه که : "اِسَه! جِت..فَیَح مَنَه لواسک آلاجاخ ، علمو دا مَنی آپایاجاخ شهی بازیهَ"...عمم و شوهر عمم و خونشون و زیر زمین شون و پسر همسایشون یه قسمت عمده از خاطره های بچیگیامو تشکیل می دن ، اما گاهی روی خاطره هات یه غمی می خوره که عاملش هم که از بین می ره، باز خودش می مونه

.

Sunday, December 9, 2007

86.




..روزگار تاریک پیلگی


او به مدت پنجاه سال خود را آماده کرد "
و در مدت بیست سال چنان کرد
"که دیگران آرزو می کنند در پنجاه سال انجام دهند





...در آرزوی آن روز

دی:


.'



85.





یه چیزی رو می خواستم بت بگم...می خواسم بگم امیدوارم هیچ وقت ،هیچ وقت ِهیچ وقت ِهیچ وقت سیراب نشی...چون من تموم نمی شم... برای تو من ،هیچ وقت تموم نمی شم

هیچ وقت


.






Friday, December 7, 2007

84.





امشب انقد تو دلم حرف تلخ و سوزناک و اشک در آر دارم که از تلخیش...من گفتنم نمیاد و تو شنیدنت...میدونم

..بغض

...کم آوردم باز



..سرخورده شدم

.


!خدایا

!تو که خدایی یه کاری بکن

Monday, December 3, 2007

83.




..بازم پف کردم...از فکر تکرار فجایع دو هفته ی پیش غمی سنگین بر من عارض می شه

از پف و بی ریختی و حس بد و درد هر از چند گاهی و آمپول و فقدان نازکش که چشم پوشی کنم یه مشکل عمده می مونه و اون همانا ناتوانی در خندیدنِ



..می دونی؟!خیلی سخته که آدم نتونه دونقطه دی شه...خیلی



.

82.




..من عاشق بابا بزرگمم


عصبانی که می شم..غر که می زنم..لباسای کلاه دار که می پوشم..احساساتی که می شم و ...همه می گن عین آقامم

بلاخره ما با اختلاف یه روز از هم به دنیا اومدیم دیگه...سن و سالم که در مورد ماهی هاجواب نمی ده که

.


هیچی مثل خوشحالی این چند وقته ش شادم نکرد و هیچی هم مثل ترس از یه روز نبودنش غمگینم نمی کنه



امشب که بعد از هشت ماه دیدمش، چشام که افتاد تو چشش، دلم از غصه لرزید..چقدر پیر شده..چقدر کم دارمش



...به ندرت ممکنه رابطه ی کلامی مون از دو – سه جمله تجاوز کنه

من می بوسمش و اون دست می کشه رو موهام

..ِ.هر وقت بغلش می کنم،بعدش چشای دوتامون تر



..با یه بغضی دوسش دارم


.

امشب که بغلش کردم و زیر گردنشو بوسیدم ( آخه قدم بلند تر نمی شه ) ، بهم گفت خوب درس بخون

گفتم چشم


Friday, November 30, 2007

81.





...از دیشب تا حالا همش الکی الکی دلم می خواد بیام اینجا پنجره ها رو باز کنم ، هواش عوض شه


از اونجایی که من استعداد شاد و غمگین بودن در حد بینهایتُ دارا می باشم و سرعت حالی به حولی شدنم اِن بار در ثانیست (اِن میل می کنه به سمت هر چند بار بگی)..الان حالم بسیار خوب و خوشه... خواستم این نکته و این خوشی رو به اطلاع همگان برسونم و بگم من لاک زدم
..گرچه تقریبن مطمئنم که ده بار پاکش می کنم و از نو می زنم

دی:

..و اینکه

من نمی دونم چرا بعضیا فکر می کنن من دوس دارم شوهر کنم..اونم زود ، در حالی که اصلن اینطور نیست



آجی کوچیکه می دونه من چه لاک پشت خری ام،البته دقیقن نمی دونما..شایدم یه خر لاک پشت باشم، به هر حال خییلی..خیلی خیلی خییلی طول می کشه که یک نفر بتونه توجه وعلاقه و اعتماد منو به طور هم زمان به خودش جلب کنه و بعدشم باز خیییلیی خیلی خیلی طول میکشه که من بدونم که آیا می تونم اون شخصُ برای مدت مدیدی تحمل کنم یا نه و بعدشم کلی باید بگذره تا بفهمم که می تونم باهاش زیر یه سقف زندگی کنم آیا یا نه

تازه همه ی اینا در صورتی ِ که اون شخص خاص پایداری لازمُ داشته باشه واین همه صبر کنه و منتظر بمونه


... اینا یعنی آینده..یعنی افق های خیلی خیلی خیلی دور دست

.


آقای ایکس هم باید بدونه که من اونو برای لحظه های بسیار بسیار خاصی از زندگیم می خوام و تا میاد نباید پسر خاله شه و انتظار داشته باشه که من برای همه ی لحظه هام بخوامش

.

همین دیگه

.

..واضحه که هر قسمتی از عرایضم ُ می تونم هر وقتی که خواستم تکذیب یا نقض کنم

.


خواستم یه پست بی نقطه بذارما..نشد

دی:

.

.پی نوشت:شایدم من یه حلزون خر بوده باشم ، یه یه خر حلزون