باز سوزنم گير كرده روي اين آهنگه و شعره كه بلا استثنا اشكمو هر بار در مياره...
Tuesday, August 11, 2009
Friday, August 7, 2009
حالم از این جشن به هم می خوره...از چراغونی کوچه ها و خیابونا...از آدمایی که تو خیابونن...از هر کسی که خوشحاله...از شربت هایی که میارن... از آهنگ های مولودی شون که بلند کردن و تو همه ی خیابون پخشه و معلوم نیست داره عر می زنه یا خوشحاله...از اون عر عر ی که هی تکرار می شه بین هر مصرعی که می خونه...اون صدای کریهی که از ته گلوشون در میاد...از صدای هر نوحه خون و مداح و مولودی خونی... از اون گرفتگی مزخرف صدا...منزجرم...از همه ی آدمایی که توی خیابون جشن گرفتن یا ایستادن به جشن بدم میاد...فکر می کنم همه شون احمدی نژادی ن...ماشین جلویی ه آشغالشو پرت می کنه بیرون... کمی جلوتر می ریم...جلوی ایستگاه صلواتی یا شادی یا نمی دونم چه کوفتی روی زمین پر از آشغاله...پر از لیوان های یک بار مصرف غیر قابل بازیافت...مطمئن می شم که احمدی نژادی ان... دارم خفه می شم جدنی...پسرخاله می گه تا مردم ما اینجوری نفهمن... اینجوری نفهم مذهبی ان...جشنشون اینه و عزاشون اون...تا این باور ها این شکلین...ما درست بشو نیستیم...خودتو نکُش الکی...وایستا عقب تماشا کن...می گه ما جهان سومی هستیم...اینو باور کن!! می گه دموکراسی زمان می خواد تا رشد کنه، بزرگ شه...تا جا بیافته بین مردم...تا فرهنگ بشه...تا اینه هر کی بیاد همینه...
من نمی خوام...نمی خوام بشنوم...من این حرف ها رو دوست ندارم...قبول هم...
.'
Tuesday, July 28, 2009
Monday, July 27, 2009
ساعت چنده الان؟
يه ربع به پنچ صبح پنج مرداد هشتاد و هشت!
چپيدم زير لحاف و دارم تند تند اينا رو مي نويسم
يه شبايي مثل امشب يهو توي تاريكي روشن مي شم كه واي ديرم شد، عقب موندم، واي پايان نامه مو بدم زود، واي فوق قبول شم زود، واي برم سر كار، پول در آرم، واي برم ورزش به خودم برسم، واي فلان كتاب رو نخوندم هنوز، واي خاك بر سرم فلان كار رو كي مي خوام ياد بگيرم و كلي "واي خاك بر سرم" ديگه
دفعه ي اولمم نيست كه اينطوري مي شم كه، مي دونم خودمو ديگه!
فرداش يا خواب مي مونم يا يادم مي ره باز!
اينه كه گفتم بيام تندي اين بار بنويسمش كه فردا دو بعد از ظهر كه پا شدم از خواب، اقلن يادم مونده باشه كه خيلي حس مزخرفي داره كه آدم هفت ماه و پنج روز و حدودن يه ساعت ديگه يه ربع قرن كامل زندگي كرده باشه و هنوز هيچ غلطي تو زندگيش نكرده باشه!
يعني مي خوام بگم به خودم كه يه ديقه اقلن هم سن و سال هاي خودتو ببين! آها! ديگه واي نستا بر و بر منو نيگا كن برو پي كارت... اين لا مروت رحم كه نداره، داره عين چي مي گذره... بدو دير شد...آفرين
Saturday, July 25, 2009
يه چيزيه... نمي دونم... براي شما هم ممكنه پيش اومده باشه كه توي هر بار مرور كردن تاريخ ، به يه دوره ي خاصي كه مي رسين يه حس خوبي بهتون دست بده... سليقه اي ه خب، ولي مثلن من هر بار توي نوشته اي، فيلمي چيزي مثلن توي همين تهران انار ندارد، يا تو خوندن تاريخچه ي مراكز تجاري و چه و چه مي رسم به دوره ي رضا خان يه حس خيلي خوبي بهم دست مي ده، يهو ريتمم تند مي شه، خوشحال ميشم، احساس شتاب مي كنم..تصوير هام تند و رنگي مي شن... حالا من با شخص خودش و ديكتاتوريش و به بقيه زمينه ها كاري ندارم كه اطلاعات آنچناني هم ندارم، اما در زمينه ي معماري... اصلن روحم شاد مي شه از اين همه بناي با شكوه كه پشت هم ساخته مي شن...از كاخ شهرباني و باغ ملي و موزه ايران باستان و دبيرستان البرز و دانشكده هاي دانشگاه تهران و اصلن خود دانشگاه و نمي دونم مقبره هاي حافظ و سعدي و فردوسي و ميدون حسنآباد و امجديه و كاخ دادگستري بگير تا دوران محمد رضا و ميدون آزادي و استاديوم آزادي و تختي و سردر دانشگاه تهران و... اوووه كلي جاي ديگه!
خب من نه تنها شيفته ي معماري خودمون نيستم، بلكه بعضي موقع ها با سنت و هر چيز سنتي اي هم لج ام... البته نه اينكه غرب زده باشم ها...اينم نيستم...پاچه ي اونا رو هم مي گيرم... اصلن هيچي نيستم من... ولي خب هر چي هم بوده و خوب بوده، واسه دوران خودش خوب بوده ديگه..هر چي هم كه لازم داشتيم ازش ياد گرفتيم ديگه... اينو دوست دارم، اين ياد گرفتنه رو...چيه آخه... دنيا داره پيشرفت مي كنه ما هي داريم سنت سنت مي كنيم
البته مساله اينه كه پيشرفت هم كه زياد مي شه هي ميگم آدم بايد سرعتو كم كنه و درست نيست اينقدر شتابزده پيشرفت كنيم و اينا
اصلن يك آدم "خودشم نمي دونه چي مي خواد" ي هستم كه دومي نداره:ي
بگذريم...
ميخواستم بگم مي دونم اون دختره كه پارسال گفتم...صد سال ديگه شايد در زمينه ي معماري از دست ما ها حرص بخوره و هي بگه خاك تو سرتون و اينا... اما يه جورايي مطمئنم به اين روزامون كه مي رسه، به يه روزي مثل بيست و پنج خرداد هشتاد و هشت... يه لبخندي مي شينه گوشه ي لبش كه " بابا اي ول"... ديگه اقلن خيالم راحته كه ما از اون نقطه ي تاريخ آدم هاي توسريخور و بدبخت و نفرت انگيز و خسته اي به چشم نميايم...همين
.'
Wednesday, July 22, 2009
Sunday, July 19, 2009
بيستوهشت تابستان هشتادوهشت روز خوبي بود
.
مي گفت گرفته حلقه بر در
كامروز منم چو حلقه بر در
گويند ز عشق كن جدايي
اين نيست طريق آشنايي
پرورده عشق شد سرشتم
جز عشق مباد سرنوشتم
يارب به خدايي خداييت
وانگه به كمال پادشاهيت
از عشق به غايتي رسانم
كو ماند اگرچه من نمانم
گرچه ز شراب عشق مستم
عاشق تر از اين كنم كه هستم
از عمر من آنچه هست بر جاي
بستان و به عمر ليلي افزاي
ممنون از ياد آوري ناگهاني اين عاشقانه
Sunday, July 12, 2009
Saturday, June 27, 2009
Sunday, June 21, 2009
Thursday, June 18, 2009
بچه ها مچكريم

