بعد نوشت: صرفن اتفاق های سیاسی رو نمی گما...کلن
Saturday, September 5, 2009
بدترين وقتاي اين روز ها كه كم هم نيستن، وقتايي هستن كه نه اونقدر خستم كه خوابم ببره و نه اونقد سرحال كه حوصله ي كتاب خوندن داشته باشم، يا كار ديگه، ساعت ها در خلاء دراز مي كشم و حتي تخته هم بازي نمي كنم، يه بي حالي مزخرف
روزهاي نازنين عمرم داره تلف مي شه جلوي چشمم و حوصله ي اينكه خودمو نصيحت كنم هم نيست
خوبه كه كمش مونده... خوبه كه در راهند روزهاي خوش وقت واسه سر خاروندن نداشتن كه يه ربع خواب قدر يه ساعت مي چسبه... كه افتادن روي تخت همان و خوابيدن همان
همين ديگه
.'
Sunday, August 30, 2009
چقدر دوست داشتن یه آدم هایی دلیل نمی خواد اصلن که همین جوری با دو سه خط کوتاه چت باهاشون یا با دیدن عکسشون که دارن بستنی سنتی می خورن یا حتی با شنیدن اسمشون روح آدم شاد می شه و نیشش باز می شه تا ته و اون هم نه از ذوق که از شدت لبخند درونی و هی دلش می خواد دو نقطه ستاره بفرسته براش و هی هم مجبوره که ملاحظه ی آدم مذهبی اون ور خط رو بکنه... آره دیگه، حالا گیرم که زمین تا آسمون هم فرق داشته باشه با آدم و آدم هم که سهله، جزو دوستای آدم هم نباشه حتی و اصلن هیچی هیچی هیچی نتونه ربطش بده به آدم... فقط می شه لبخند زد و امیدوار بود که همه چیز...همیشه... خوب بگذره براش
دنیا به کامت اخوی
.'
Wednesday, August 19, 2009
Saturday, August 15, 2009
تو شب تولد يه سالگي من يه پسر كوچولوي سه ساله نشسته بود كنارم... تو يكي از عكس ها من به زور ايستادم روي مبل و دارم موهاشو مي كشم و طفلي داره گريه ش مي گيره... تو يه عكس ديگه با شمع گنده اي كه كلي عر زدم تا تصاحبش كنم دارم مي كوبم تو سرش... يه جا دارم گريه مي كنم كه چرا بابام اونو بغل كرده... يك بساطي دارن خلاصه با من... فك كن! امشب تولد يه سالگي پسرش بود... يك لبخندي ام من الان كه بيا و ببين
.'
Friday, August 14, 2009
Tuesday, August 11, 2009
باز سوزنم گير كرده روي اين آهنگه و شعره كه بلا استثنا اشكمو هر بار در مياره...
Friday, August 7, 2009
حالم از این جشن به هم می خوره...از چراغونی کوچه ها و خیابونا...از آدمایی که تو خیابونن...از هر کسی که خوشحاله...از شربت هایی که میارن... از آهنگ های مولودی شون که بلند کردن و تو همه ی خیابون پخشه و معلوم نیست داره عر می زنه یا خوشحاله...از اون عر عر ی که هی تکرار می شه بین هر مصرعی که می خونه...اون صدای کریهی که از ته گلوشون در میاد...از صدای هر نوحه خون و مداح و مولودی خونی... از اون گرفتگی مزخرف صدا...منزجرم...از همه ی آدمایی که توی خیابون جشن گرفتن یا ایستادن به جشن بدم میاد...فکر می کنم همه شون احمدی نژادی ن...ماشین جلویی ه آشغالشو پرت می کنه بیرون... کمی جلوتر می ریم...جلوی ایستگاه صلواتی یا شادی یا نمی دونم چه کوفتی روی زمین پر از آشغاله...پر از لیوان های یک بار مصرف غیر قابل بازیافت...مطمئن می شم که احمدی نژادی ان... دارم خفه می شم جدنی...پسرخاله می گه تا مردم ما اینجوری نفهمن... اینجوری نفهم مذهبی ان...جشنشون اینه و عزاشون اون...تا این باور ها این شکلین...ما درست بشو نیستیم...خودتو نکُش الکی...وایستا عقب تماشا کن...می گه ما جهان سومی هستیم...اینو باور کن!! می گه دموکراسی زمان می خواد تا رشد کنه، بزرگ شه...تا جا بیافته بین مردم...تا فرهنگ بشه...تا اینه هر کی بیاد همینه...
من نمی خوام...نمی خوام بشنوم...من این حرف ها رو دوست ندارم...قبول هم...
.'
Tuesday, July 28, 2009
Monday, July 27, 2009
ساعت چنده الان؟
يه ربع به پنچ صبح پنج مرداد هشتاد و هشت!
چپيدم زير لحاف و دارم تند تند اينا رو مي نويسم
يه شبايي مثل امشب يهو توي تاريكي روشن مي شم كه واي ديرم شد، عقب موندم، واي پايان نامه مو بدم زود، واي فوق قبول شم زود، واي برم سر كار، پول در آرم، واي برم ورزش به خودم برسم، واي فلان كتاب رو نخوندم هنوز، واي خاك بر سرم فلان كار رو كي مي خوام ياد بگيرم و كلي "واي خاك بر سرم" ديگه
دفعه ي اولمم نيست كه اينطوري مي شم كه، مي دونم خودمو ديگه!
فرداش يا خواب مي مونم يا يادم مي ره باز!
اينه كه گفتم بيام تندي اين بار بنويسمش كه فردا دو بعد از ظهر كه پا شدم از خواب، اقلن يادم مونده باشه كه خيلي حس مزخرفي داره كه آدم هفت ماه و پنج روز و حدودن يه ساعت ديگه يه ربع قرن كامل زندگي كرده باشه و هنوز هيچ غلطي تو زندگيش نكرده باشه!
يعني مي خوام بگم به خودم كه يه ديقه اقلن هم سن و سال هاي خودتو ببين! آها! ديگه واي نستا بر و بر منو نيگا كن برو پي كارت... اين لا مروت رحم كه نداره، داره عين چي مي گذره... بدو دير شد...آفرين
Saturday, July 25, 2009
يه چيزيه... نمي دونم... براي شما هم ممكنه پيش اومده باشه كه توي هر بار مرور كردن تاريخ ، به يه دوره ي خاصي كه مي رسين يه حس خوبي بهتون دست بده... سليقه اي ه خب، ولي مثلن من هر بار توي نوشته اي، فيلمي چيزي مثلن توي همين تهران انار ندارد، يا تو خوندن تاريخچه ي مراكز تجاري و چه و چه مي رسم به دوره ي رضا خان يه حس خيلي خوبي بهم دست مي ده، يهو ريتمم تند مي شه، خوشحال ميشم، احساس شتاب مي كنم..تصوير هام تند و رنگي مي شن... حالا من با شخص خودش و ديكتاتوريش و به بقيه زمينه ها كاري ندارم كه اطلاعات آنچناني هم ندارم، اما در زمينه ي معماري... اصلن روحم شاد مي شه از اين همه بناي با شكوه كه پشت هم ساخته مي شن...از كاخ شهرباني و باغ ملي و موزه ايران باستان و دبيرستان البرز و دانشكده هاي دانشگاه تهران و اصلن خود دانشگاه و نمي دونم مقبره هاي حافظ و سعدي و فردوسي و ميدون حسنآباد و امجديه و كاخ دادگستري بگير تا دوران محمد رضا و ميدون آزادي و استاديوم آزادي و تختي و سردر دانشگاه تهران و... اوووه كلي جاي ديگه!
خب من نه تنها شيفته ي معماري خودمون نيستم، بلكه بعضي موقع ها با سنت و هر چيز سنتي اي هم لج ام... البته نه اينكه غرب زده باشم ها...اينم نيستم...پاچه ي اونا رو هم مي گيرم... اصلن هيچي نيستم من... ولي خب هر چي هم بوده و خوب بوده، واسه دوران خودش خوب بوده ديگه..هر چي هم كه لازم داشتيم ازش ياد گرفتيم ديگه... اينو دوست دارم، اين ياد گرفتنه رو...چيه آخه... دنيا داره پيشرفت مي كنه ما هي داريم سنت سنت مي كنيم
البته مساله اينه كه پيشرفت هم كه زياد مي شه هي ميگم آدم بايد سرعتو كم كنه و درست نيست اينقدر شتابزده پيشرفت كنيم و اينا
اصلن يك آدم "خودشم نمي دونه چي مي خواد" ي هستم كه دومي نداره:ي
بگذريم...
ميخواستم بگم مي دونم اون دختره كه پارسال گفتم...صد سال ديگه شايد در زمينه ي معماري از دست ما ها حرص بخوره و هي بگه خاك تو سرتون و اينا... اما يه جورايي مطمئنم به اين روزامون كه مي رسه، به يه روزي مثل بيست و پنج خرداد هشتاد و هشت... يه لبخندي مي شينه گوشه ي لبش كه " بابا اي ول"... ديگه اقلن خيالم راحته كه ما از اون نقطه ي تاريخ آدم هاي توسريخور و بدبخت و نفرت انگيز و خسته اي به چشم نميايم...همين
.'
Wednesday, July 22, 2009
Sunday, July 19, 2009
بيستوهشت تابستان هشتادوهشت روز خوبي بود
.
مي گفت گرفته حلقه بر در
كامروز منم چو حلقه بر در
گويند ز عشق كن جدايي
اين نيست طريق آشنايي
پرورده عشق شد سرشتم
جز عشق مباد سرنوشتم
يارب به خدايي خداييت
وانگه به كمال پادشاهيت
از عشق به غايتي رسانم
كو ماند اگرچه من نمانم
گرچه ز شراب عشق مستم
عاشق تر از اين كنم كه هستم
از عمر من آنچه هست بر جاي
بستان و به عمر ليلي افزاي
ممنون از ياد آوري ناگهاني اين عاشقانه