خیره به دست هات خواب می بردم
خیال
.'
Thursday, March 29, 2012
دوباره خواندن، طبعن به دنبالش دوباره نوشتن خواهد داشت... اگر
که قرار باشد با طبیعتمان پیش برویم البته.
گفتم طبیعت یادم افتاد، خانم مخفیانه از طبیعتشان گفته
بودند و کلی حرف های خوب و البته حسادت برانگیز زده بودند و یک جایی هم نوشته
بودند که: "اگر خودِ
آدم لوسِ ننر است، آیا آدم باید خودش نباشد؟ پاسخ بنده در این برههی زمانی خیر
است."
خب پاسخ بنده هم در حالت عادی خیر است، اما باید
بپذیرم که در حال حاضر وضعیت زندگیم به هیچ عنوان عادی نیست و باید طبیعتم را نگه
دارم برای روزهایی که وضعیتم طبیعی است، اینطوری نه طبیعتم هدر می رود، نه خودم دپ
م زنم و سر خورده می شوم از دست این طبیعت فلان فلان شده ام.
.
دیشب قبل از خواب بلاخره پیداش شد. دیشب که چه عرض
کنم، نزدیک های صبح بود و باران خوشگلی می بارید. چند ماهی بود دنبال یک ایده ای
بودم برای یک طرحی، وسواس هم دارم روش که کانسپتش درست باشد و این ها، دیشب قبل از
خواب آمد و حالم را خوب کرد، گرچه بی بغلی و صدای بارون و فکر کسانی که نبودند
حالم را بد می کرد هی.
حالا باید دنبال روش های اجراییش باشم خلاصه.
.
گفتم خواب... شب ها خواب بد می بینم، یعنی الان 3-4
شب است که هر شب خواب بد می بینم، کابوس نه، خواب بد، توی خواب هم می دانم که خواب
است و خواب بدی هم هست و واقعیت نیست، اما باز اذیتم می کنند. حتی قدرت ندارم
بیدار شوم، چشم هام رو می بندم و بی خودی امیدوارم که آخرش خوب باشد. مثلن شب اول
دیدم گشت ارشاد من را گرفته برده و هیچ کس
نیست که بهش زنگ بزنم بیاید دنبالم و من نشسته ام آنجا مستاصل و نگاه می کنم. تمام
خوابم در استیصال گذشت و هی آدم ها آورده می شدند و می رفتند، اما من مانده بودم
آنجا، خیلی بدبخت و طفلکی و درمانده بودم، تازه تا ساعت 2 بعد از ظهر هم همانطور
با بدبختی خوابیدم، خنگم.
.
اگه بخوام این روزا به اطرافم نگاهی بندازم ممکنه
از ترس و سکوت در جا زهر ترک بشم، یعنی قابلیتش رو دارم و داره جدن. به حجم حرف
هایی که دارم که بزنم و نزده ام و نمی زنم که فکر می کنم مغزم سوت می کشد؛ اما
خوشبختانه این روزها پیر دانای درونم بسیار اکتیو شده و اوضاع رو کنترل می کنه و
لبخند می زنه و بهم می گه آروم باش بچه جون، این روزا می گذرن و بهشت همین نزدیکی
هاست.
.
امسال قرار شده آدم بشم، یعنی یک خوبی دیدن فک و فامیل
ها در اینه که تو ضعف های ژنتیکی خودت رو در دیگران به وضوح می بینی و کشف می کنی.
حتی شاید ضعف ژنتیکی نباشند و الگو های نامناسب رفتاری باشند و مهم هم نیست که چی
هستند، مهم اینه که از این بعد من چهارچنگولی مراقب خواهم بود که فلان حرف چرت رو
نزنم که شبیه فلانی بشم و بیسار کار چرت رو انجام ندم که شبیه بیساری باشم؛ کار
خیلی سختیه، اما در چند روزی که از شروع طرح گذشته به خوبی جواب داده و قشنگ
خرسندم ازش.
.
یک چیز دیگری که مدت هاست ذهنم درگیرش هست حافظه
ست.
می فرمایند و من هم به دنبالشان تکرار می کنم که:
"حافظه.. حافظه غمی ست عمیق
خاطره خود کلانتر جان است
بر سرت بشکند هوار شود
مثل زندان ژان وال ژان است..."
لامذهب!!
.
کارم از تشبیه و استعاره گذشته... یعنی دیدم از
اولش هم اشتباه توی حرف هام از این دو تا استفاده می کردم و انتظار داشتم لابد آدم
ها بفهمند که من دارم چی میگم... در بند انتزاعم. شدید! وقتی یک چیزی یا کسی ذهنم
رو مشغول می کنه به خودش هر چیزی برام به طور انتزاعی به اون موضوع ربط پیدا می
کنه. هیچ چیز بی ربط نیست و در واقع باید بگم که به تو پل می زنم از بهانه ها و از
همه شبانه ها و می رسم به تو دوباره... از گل و شعر و ستاره می رسم به تو دوباره... مثلن
.
پستم تا این لحظه دو صفحه شده با فونت تاهومای سایز
9. هر بار یک چیزی اینجا می نویسم فکر می کنم از این به بعد بیشتر خواهم نوشت
اینجا، اما نمی نویسم. این بار ولی فکر می کنم بنویسم بیشتر، چون تقریباً با هیچ
کس توی دنیا حرف نمی زنم این روزها، حتی با دوستان جانیم. دلیلش خودم ام. اعتماد
به نفسم رنگش پریده و با هر اس ام اس ی، چتی، ایمیلی، تلفنی یا هر نوع رابطه ای که
با آدم ها می خوام برقرار کنم- که نمی کنم تا هر جا بتونم- با خودم فکر می کنم که
نکنه با خودش بگه " باز این پیداش شد". می دونم دارم وسواس به خرج می
دم، اما در حال حاضر از پس درست کردن این یکی دیگه بر نمیام و اینه که تریبون های
رسمی و کمی سانسور شده ام رو ترجیح می دم این روزها.
.
سعی کردم معلوم نباشد اما خودم که حرف هایم رو می
خوانم خودم رو می بینم که دارد دست و پا می زند. البته فکر کنم طبیعی است که من
خودم ببینمش. یک غمی دارد که اگر نداشت الان دقیقن 74 دقیقه بود که خوابیده بودم
یا اقلن رفته بودم که بخوابم بی اینکه هیچ توقع زیادی از دنیا و زندگی داشته باشم
و اما هست و من فقط امیدوارم که به زودی دیگر نباشد.
.’
Monday, February 6, 2012
Tuesday, January 31, 2012
امروز یک دور کامل آب و هواها و
اقلیمها و فصلهای مختلف رو تجربه کردم, صبح قطبی بودم, یخبندان و لرزان, بعد
بارونی شدم کمی, بعد ابری و دلگیــــــــر و بعدش طوفان و بعد هم رعد و برق و تگرگ.
اون شب داشتم به بهار میگفتم که
دلم میخواد برم لب دریا, یا نوک کوه و انقدر داد بزنم تا گلوم پاره شه, امروز از
روی همین تخت خودم انقدر بلند بلند گریه کردم و بی صدا داد زدم که پاره شد, حتی از
صدای خودم هم ترسیدم, اما تموم شد بلاخره و بعد ابرها رفتند کنار و خورشیدم در
اومد و آفتاب زد و گرم شدم.
بعد خیال تو اومد و برای سالهای آیندهمون برنامه ریختم, برای ده
سال تقریبن, طوری که بزرگترین مشکلمون انگار انتخاب اسم بچهی اولمونه و حالا مست
از رویاهای اردیبهشتی ولو شدم روی تخت و فقط تو رو کم دارم تا گُله به گُله ببوسیم
و تابستون شم
.
خوبِ خوب نیستم, اما خوبم و فقط
دو هفته وقت دارم که پنجاه و پنج قلم کار نکردهم رو تموم کنم و روحیهی خر
"هیچ وقت دیر نیست, تو می تونی"م دوباره زنده شده امروز و همین.. باشد
که رستگار شویم همهمون دور هم دسته جمعی
.'
Thursday, December 1, 2011
"دلم گرفته" در واقع. سال
هاست که ازش استفاده نکرده بودم، از پنج- شش سال پیش که سین هر شب توی چت به من و
نسیم می گفت دلش گرفته و ما بهش مهربونی می کردیم تا دلش وا شه، اما یک شب به
همدیگه گفتیم بسه دیگه، چقدر دلش می گیره؟ گندشو در آورده، دلش به هر اشاره ای می
گیره... از اون موقع همیشه سعی کردم نگم "دلم گرفته"، چون ارزشش خیلی کم
شده بود و تاثیرش به نظرم کم بود خیلی، از اون گذشته همه ش فکر می کردم روح سین در
من حلول می کنه و شکل اون می شم از دور، می ترسیدم شکل اون باشم، چون زیاد دلش می
گرفت و زیاد آه می کشید و کلن مستعد غصه خوردن بود. کلن ازش کشیدم کنار.
یعنی همین سه مورد کافی هستند که من نه تنها از
آدم ها دوری کنم، که سعی هم کنم به هر ترتیبی که شده شکل اونها نباشم، دلیلش هم
علاوه بر اینکه من آدم " ادب از که آموختی از بی ادبان"ی هستم، بسیار
منطقیه و اون اینه که من خودم آدم مستعدی هستم برای غمگین بودن و وقتی سیستم دفاعی
تو در مقابل یک ویروسی ضعیفه، تو باید با تمام قدرت از اون ویروس دوری کنی، بر همه
ی کسانی هم که تو براشون مهمی واجبه تو رو از اون ویروسه حفظ کنن و این اعتقاد منه...
بگذریم
.
چهارشنبه ها رو دوست دارم، یه کلاسی دارم ساعت 5:30 تو
میدون آرژانتین. ساعت 5 سوار اتوبوس هفت تیر می شم و نیم ساعت توی ترافیک همت، خوش
می گذره بهم خیلی در حالی که آهنگا یکی یکی میان و رد می شن و تو توی همه شونی و
من از بالا توی ماشینا رو نگاه می کنم و یکی یکی از کنار زندگی آدمای تو ترافیک رد
می شم. چهار تا دختری که دارن توی یه پراید از دانشگاه بر می گردن و یکی شون لابد
داره می گه " مثن خلیلیه، مثن خلیلیه" و لبخندم می کنن، زن مریض توی
وانت که سرشو تکیه داده به شیشه و عکس رادیولوژیش دستشه و دارن با شوهرش از
بیمارستان میلاد میان و غمگینم می کنن، دختر و پسری که توی ماشینن و دختره داره
پسره رو که پشت فرمونه ناز می کنه، اون دو تای دیگه که دارن بحث می کنن، دو تا
مردی که جلو نشستن و یه کیف زنونه رو صندلی عقبه بی اینکه زنی باشه و اون دختره که
جلوی ماشین نشسته و با دوستاش که عقب نشستن شوخی می کنه و با نیش باز بر می گرده و
چشمم می افته به من و من نیشم از نیشش باز می شه و اون نیشش از نیش من و بلاخره
بچه ها- بچه های طفلکی که این روزا از دیدنشون آهم در میاد انقدر که آینده از نظرم
خرابه- که حوصله شون سر رفته و چسبیدن به پنجره و می بینن که نگاهشون می کنم و می
خندن وقتی بهشون می خندم یا براشون شکلک در میارم، یا اون پسر بچه تخسا که زود
روشونو بر می گردونن و تحویل نمی گیرن، اما هر چند ثانیه یه بار سرشونو بر می
گردونن که ببینن هنوز دارم نگاهشون می کنم یا نه منم که سمج... این جور وقتاست که
عاشق زندگی می شم، دقیقن وقتی که این همه زندگی رو کنار هم توی قوطی های جدا جدا می
بینم که تو هر کدومشون یه خبریه و یه داستانی و تخیل و تخیل و تخیل من تا جایی که
پلی لیستم می رسه به تانگوی آقای نامجو و لبخندی می شینه به پهنای صورتم از عشقت،
از عشق... آی عشق آی عشق
.
وسط کلاس توی آنتراک موبایلمو در آوردم، اینترنت قطع بود و یه
طوری بودم، دلم می خواست با یکی حرف بزنم شاید، دستم می رفت سمت شماره و برمی گشت،
دلم حتی اینو هم نمی خواست، ته ته دلم یه اتفاقی افتاده بود، حالم خوب نبود، از
اون حال های خراب که یهو میان و خراب می شن رو سرت، تنها یک چیز حالم رو خوب می
کرد که به اونم دستم نمی رسید... دختره تلفنش که تموم شده بود برگشت بهم گفت چت شد
یهو؟ گفتم هیچی اما دلم گرفته بود
.’
ببین من نمی دونم تو اینجا رو می خونی یا نه، اما محض
احتیاط با تو نبودم، خب؟ اگه با تو باشم اشاره می کنم بفهمی
Tuesday, November 29, 2011
امروز از خواب که بیدار شدم همه ش آهنگ خط قرمز تو ذهنم
بود... به امید یه هوای تاه تر، گفتم از رفتن و خوندیم ار سفر... بعدش یاد
اونجاییش افتادم که شهرام حقیقت دوست کنار دریا راه می رفت و الهی ناز می خوند،
چقدر اون موقع گریه کرده بودم باهاش
.
امروز خوب درس خونده بودم، کیفم کوک بود از این بابت، اما
دیری نپایید، سست عنصری داره بیداد می کنه. نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم و نیام
اینترنت
.
تصمیمم اینه که هر چی دلم خواست بنویسم و زیاد هم، چون دلم
زیاد می خواد و وبلاگ خودمه. هر کی هم شرف نداره تقصیر خودشه
.
تازه دارم می فهمم مزمن یعنی چی فکر کنم. یکی دو ماهیه که
هر روز صبح دارم با گردن درد به سمت پشت از خواب بیدار می شم، بعضی روزها نیم ساعت بعد خوب می
شه و بعضی وقت ها تا شب می مونه، اما هر روز هست و جا خوش کرده، جالبترین چیزی که
با خودش داره احتیاط ه،کیفت رو با احتیاط بلند می کنی، با احتیاط کش و قوس میای و
غیره
.
ملاحظه کاری این روزها داره خفه م می کنه، خفه به معنای
واقعی کلمه، اما نمی تونم بی ملاحظگی کنم، تخمش رو ندارم یعنی. می ترسم
.
از این لحاظ که معتقدم آدم به شکر چیزای خوبی بزرگی که
داره، چیزای کوچیک بدش رو می بخشه، بیشتر سعیم این بوده که کمتر غر بزنم و بیشتر
خویشتنداری و گذشت و سکوت و اینا، اما دلم خیلی دیگه پر شده از دست آدم هام. این
یکی هم مزمنه، اما خیلی بیشتر از یکی دو ماه. انقدر دلم پره که توانایی اینو دارم
که هر لحظه یکی از آدم هام رو برنجونم. خیلی وحشتناکه، خودم می ترسم از خودم، دلم
پر از نیش و کنایه و گلایه ست و دلخوری، اما لبخند می زنم بهشون- بهتون هم در
واقع-. کنایه سلاح دفاعی پنهان منه و این که بهش آگاهم باعث می شه بیشتر جلوی خودم
رو بگیرم، چون به هیچ وجه دلم نمی خواد جاش بمونه رو دل کسی. این هم عمق دوست
داشتنم رو نشون می ده، هم عمق ترسم رو. البته دوست داشتن و ترس چیزهایی سوایی
نیستند از هم، قبول دارید؟
.
این یک مبارزه ی طولانی همه جانبه بوده و من الان به شدت
خسته م، این روزها دیگه به زور جلوی خودم رو می گیرم که به خودم بی توجهی کنم و
خوب باشم و این ها رو دارم می گم که بگم تنش های درونیم داره به نقطه ی گسیختگی
نزدیک می شه. که پوستم خیلی نازک شده و هر لحظه امکان پاشیدنم به در و دیوار وجود
داره، که بگم خیلی خسته م و تحمل کوچکترین ناملایمتی ای از توانم خارجه واقعن و
حوصله ندارم، حوصله ی مبارزه و رقابت و مراقبت و صبر و خوشتنداری و و مسئولیت و
نگرانی و از اینکه آخر این چی می شه و آخر اون چی می شه و حوصله ی هیچ چیز خلاصه،
چه کاریه آخه واقعن؟
.
واقعن هیچ امیدی به آینده ندارم، دیشب دیدم می تونم همین
الان بمیرم، اما احساس مسئولیت بهم اجازه نداد، اما فقط همین. غم انگیزه که به
خاطر احساس مسئولیت بخوای زنده بمونی
.
یکی از تو بهم می گه وا بده بابا، تا کجا می خوای با چنگ و
دندون نگه داری همه چیزو، وااااااا بده، راحت، برو خودت باش، حال کن، اما یکی دیگه
از تو بهم می گه اون چرت می گه، نمی تونم وا بدم.
تا حالا صد دفعه دستم رفته سمت دکمه ی دی اکتیو فیس بوک؛
اما نتونستم.
این نتونستن ها هم از ترسه. من در واقع خیلی ترسو ام، حتی
از نبودن خودم هم می ترسم اما اسمش رو می ذارم احساس مسئولیت. ترس و احساس مسئولیت
و دوست داشتن هم رابطه مستقیم دارن دیگه، نه؟
.
حالم از خودم به هم می خوره، اما زیاد طول نمی کشه، درستش
می کنم، چون اینه که منم و منم که اینم و من اومدم تا درست کنم و این رسالت منه
واقعن
.
این دو تا دخترای معماری تو کتابخونه امروز وسط شوخی و به
شوخی بهم گفتن چقدر از خودت تعریف می کنی، با خونسردی و نیش باز گفتم چون تعریف
دارم. خندیدن، اما یه گوشه ی فکرم مونده همونجا، امیدوارم همینقدر که می خندیم و
چرت و پرت می گیم باشه، حال ندارم دیگه یه اونا هم فکر کنم که راجع بهم چی فکر می
کنن.
هی به خودم می گم خفه شو اینا غریبه ن، هی هر چی دلت می
خواد نگو جلوشون، به خرجش نمی ره، جو گیر بی ترمز که منم
.
حالم بده، فکر کنم معلوم باشه، اما با یه نگاه به آرشیو
همین موقع ها از سال می تونم بفهمم که زود می گذره
.
همینا دیگه، بازم میام
.’
حتی همین الان که می خوام اینا رو پست کنم فکر می کنم نکنه یه
موقع نامردی باشه؟ نکنه کسی رو اذیت کنم؟ نکنه کسی فکر بد بکنه؟ نکنه کوفت؟ نکنه
مرض؟ چرا اینقدر وسواسی شدم آخه؟
- نامردی نیست، همه خوبن
و گلن و ماهن، من عنم، خوب شد؟
+ ها
- ها و مرض! تو منی یا وکیل وصی مردم؟
+ من توام ولی توام عنی
باشه بابا من عنم، ولم کنین دیگه جمیعن! اه
+ :)
- من عنم دیگه، خیالت راحت شد؟ خدافظ
Tuesday, November 22, 2011
یادم نیست چند سالمه، آرمان هنوز دنیا نیومده و خبری هم ازش
نیست و من هنوز تو تخت مامان و بابا میخوابم، پس پنج سالمه شاید، یا کمتر. بابا
یه باطری قلمی از اون زردا که اون موقع ها
بود و یه لامپ کوچیک و دو تا سیم دستشه و اینا رو میبنده به هم، چراغارو خاموش میکنیم
و سیم رو میزنیم به سر باطری، لامپه روشن میشه و من جیغم از خوشحالی در میاد،
بابا میده اینا و دست من و میره، یادم نمیاد چند وقت، اما خیلی در اون مقیاس،
مدام این کار رو میکنم و هر بار ذوق میکنم، خوشی میریزه تو دلم، هیجانزدهم و
فکر میکنم خیلی کار بزرگی کردم، با افتخار از پنجره بیرون رو نگاه میکنم. تصویرش
واضح جلوی چشممه، چراغ روشن همسایه و صدای جیرجیرک
.
مامان و بابا یه بحث خوبی کردن و نتیجهش طبق معمول پیروزی
قاطع مامان بود که میگفت من دیگه بزرگ شدم و باید برم توی دستشویی و دیگه بچه
نیستم که با این توالت سیارم بچرخم تو خونه و جلوی تلویزیون و جاهای دیگه هر کاری
دلم خواست بکنم، اینه که من الان با کمی تخفیف نشستم گوشهی حیاط روی توالتم و
منتظرم و همینطوری که منتظرم دارم کوه قد کشیدهی رو به روم رو نگاه میکنم که
کمتر از 100 متر باهام فاصله داره و تقریبن چیزی از آسمون نمی بینم، جز یه باریکهای
کمی بالاتر از خط کوه. یه آبی خیلی خوشرنگ. حوصلهم سر رفته و همینطوری که خونههای روی کوه رو
نگاه میکنم کمی میرم عقب، میبینم کوه داره باهام میاد، میترسم بیافته رومون،
پا می شم فرار کنم که میبینم بر میگرده سر جاش، دوباره میرم عقب، باهام میاد،
میرم جلو، میره عقب، عقب و جلو میشم و کوه باهام حرکت میکنه، خوشم از اینکه کشفش
کردم، این بار به هیچ کس نمیگم، این یه رازه بین من و کوه
.
تنهام تو حیاط و کسی نیست طبق معمول، حوصلهم سر رفته، دلم
میخواد آسمونو کشف کنم، ببینم هوا اون بالا چه شکلیه و با خودم فکر میکنم پس چرا
قدم بلند نمیشه که دستم برسه به سقف- چون همیشه بهم می گفتن اگه غذا بخورم بزرگ
میشم و دستم میرسه به سقف و سقفی که الان ازش حرف میزنم سقف چوبی بلند خونه ی
مامان بزرگه که چوباشو از روسیه آوردن و همانا اینو اگه نمیگفتم خیانت کرده بودم
به عموهام که همیشه با افتخار به ماها یادآوری میکنن که چوبای این سقفه رو از
روسیه آوردن اون زمان- ، بعد یهو به ذهنم میرسه که اگه برم رو پله ها میشم همقد
عمه کوچیکه که قدش خیلی بلنده، میرم رو پله و از نردهها آویزون میشم و دستمو تو
هوا تکون میدم، بعد بدو بدو میرم پایین و باز دوباره دستمو تکون میدم، همون هواست،
به این نتیجه میرسم که الان هم با همین قدم باز توی هوام، پس هر جا برم و قدم هر
چقدرم بلند شه همین شکلیه، هوا رو کشف کردم
و از خوشی دور حیاط می دوم. چشمامو می بندم و کشفم میخوره تو صورتم و کیف میکنم، فکر میکنم
تو آسمونم
.’
یک قسمتی از این پست رو قبلن تر ها نوشته بودم، دنبالش می گشتم که خوردم به یک خروار نوشته ی پست نشده... نمی دونم، شاید روزی از این روز ها
.
گودرمونو گرفتن، مجبوریم دیگه
.
.
.
یک قسمتی از این پست رو قبلن تر ها نوشته بودم، دنبالش می گشتم که خوردم به یک خروار نوشته ی پست نشده... نمی دونم، شاید روزی از این روز ها
.
گودرمونو گرفتن، مجبوریم دیگه
.
.
.
Wednesday, August 17, 2011
مخاطب خاص دارد... خیلی هم خاص
نازنینا ما به نـــــاز تو جوانی دادهایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن
با ما چرا؟
.’
Wednesday, July 20, 2011
Thursday, June 16, 2011
Tuesday, June 7, 2011
نگارنده حوصلهاش به شدت سر رفته. نگارنده از ساعت 18:45 تا به الان که 3:18 هست نشسته پشت کامپیوتر، سلکشن "وطن پرندهی پر در خون"ش رو گوش داده و باهاش هایهای توی دلش خونده و احساساتی شده و بغض کرده و همزمان هم بریکس بریکینگ بازی کرده هی، دروغ چرا، رکورد خودش را بهبود بخشیده اما به رکورد باهار هنوز نرسیده – البته مطمئنه که فردا می رسه-. نگارنده هر از گاهی رفته گودر و فیسبوک سر زده و پشت بند اون دو سه تا جمله غر مانند نوشته که در انتها به یک پست ختم نشدند هیچ کدوم. نگارنده به فردا و به امتحانش حتی یک ثانیه هم فکر نکرده و حتی به آقای ممتحن ترسناکش و با فلسفهی محبوبش، هر چه باداباد، به امتحان نگاه کرده. نگارنده آرزوهای بزرگی پیش رو دارد.
نگارنده از همین تریبون قول میدهد فردا بعد از امتحان برای خودش و زندگیاش تصمیمات اساسی بگیرد و میرود که برای آخرین بار بازی کند و برود یک کمی درس بخواند و شاید هم بخوابد. تمام
.’
Sunday, May 29, 2011
صبح اساماس داده که: یه کاری برام میکنی؟ برو توی گوگل سرچ کن توصیف آماری، یه جزوهی چهار پنج صفحهایه، اونو برام بدخط بنویس دستی، فردا امتحان دارم نمیرسم.
میگم خب پرینت بگیر
میگه نمیشه باید دستی باشه
می گم خیلی تنبل و پررویی، ولی چون من خیلی خواهر خوبی هستم، باشه
.
تاکید داره که بدخط بنویسم که استادشون نفهمه خط خودش خودش نیست و من یادم میره به مشق نوشتن بچگیهاش که اگه مامانم یه کلمه رو که غلط نوشته بود پاک میکرد که درستش رو بنویسه، میگفت به من ربطی نداره، خودت پاک کردی، خودت باید بنویسی و خندهم میگیره از تنبلی همیشگیش توی نوشتن.
حالا نشستم پشت مانیتور با گردن کج و دارم مخش مینویسم و مخش مینویسم
.’
Sunday, May 22, 2011
اولین شنبهی بیدغدغهی خود را چگونه گذراندید؟
تا ده و پنج دقیقه خوابیدم زیر باد کولر و بعدش هوا گرم بود، یک دختر بچه ی 5 سال و نه ماهه را دیدم که روی صندلی جلوی مینیبوس کنار راننده نشسته بود و چسبیده به پنجره نیشش باز بود و برای من دست تکان میداد از خوشحالی و ذوق و من هی قربانش میرفتم در اندرون خود با نیش باز.
سپس به هفت تیر شدم و هوا گرمتر بود از قبل. به ثالث که رسیدم به نقل از یک منبع آگاه همچون لبویی بودم که از او بخار بلند میشود. یک ساعتی را آنجا گذراندیم و عرقی خوردیم و بخارمان خوابید و بعد به سمت ایرانشهر شدیم. هوا همچنان گرمتر بود. ایرانشهر خنک بود و اهالی آن همه خوب و مهربان بودند با ما. از آقا آخریه پرسیدم این الان اصل است یا موقت؟ فرمودند اصل است دیگر، مگر توقع دارید مدرک چه شکلی باشد و نیش ما باز بود.
در خارج ایرانشهر هوا گرمترتر شده بود و در تراس رستوران خانه هنرمندان که ایستاده بودیم تا جای خالی پیدا کنیم نق نق میکردم که بنشینیم زودتر و من خودم گاهی چنین بچهی لوسی هستم -گاهی، نه همیشه، فقط گاهی-. سپس ناهار خوشمزهای خودیم و نوشابهی مایل به تگری و چشم چراندیم و گوش گرفتیم و ابری آمد و بادی وزید و ساعاتی خوش رفت بر ما.
بعد از ناهار به میان عتیقهها شدیم و بعد به میان خودنویسها، در حالی که از لای بوی قهوه رد میشدیم.
ساعت چهار و نیم پنج که داشتم سوار ماشینهای گیشا میشدم هوا داشت گرم میشد از گرمترتر و گرمتر. وسط راه به خودم فحش میدادم که چرا نرفتم خونه و کی طاقت این همه گرما رو داره دوباره، اما 600 تومن پول کرایه تاکسیش بود و حیف بود نرم بگردم، این شد که رفتم و حالا یک مانتو دارم که مامانم میگوید کوتاه است و یک روسری که پایینش از این سکههای کوچک دارد که میخواستم بکنمشان، اما مادرم گفت قشنگ است و نسیم گفت صبر کن من ببینم بعد و خلاصه اینکه من خیلی دوستشان دارم خریدهایم را.
از مرکز خرید که بیرون شدم هوا عالیبهارینازمامان بود و یک دخترکی پایینتر نشسته بود و کنار خیابان سه تار میزد بسیار زیبا، کیف سازش پر از پولهای درشت بود، خدا زیاد کند روزیاش را، خوب جراتی داشت و خوب حالی داده بود به خیابان.
.
از کانال کولر بوی یاس می آید و شنبه ی ما به پایان می رسد.
همین
.’
Subscribe to:
Comments (Atom)