Friday, April 16, 2010

اونقدر دوستت دارم که می خوام کل دنیا رو با تو بگردم، با تو ببینم..بس که دوستی و خوب و ماه و همه چیز تمام... به حق

:* تولدت مبارک

.'


Monday, April 12, 2010



يكي بايد باشد كه شب ها گوش بدهد به حرف هاي رخت خوابيم. كه حرف بزنم براش لميده و با چشم بسته -و نه زير نور چشم در آر موبايل زير لحاف و با فرو رفتن ناخن انگشت شصت در گوشت از اوه همه تايپ تند تند و پشت سر همی- يك نصفه شب هايي كه مغزم نطقش باز مي شود و شروع مي كند به حرف، که حرف هاش انقدر زيادند كه خوابم مي پرد از فرط حرف، آن هم از آن حرف هاي بي در و پيكر از اين شاخه به آن شاخه بپرانه كه آخرش به هم مربوط مي شوند زير سايه ي نخ هاي نامرئيم... انگار كه يكي از يا يكي يكي قفسه هاي ذهنم رو باز كنم و بخوام مرتب كنم قبل از خواب، همه ي خوانده ها و شنيده هام رو در طول روز... اصلن تا حالا از قفسه ها چيزي گفتم اينجا يا از نخ های نامرئی يا از سكوت ذهنم يا از رضايت ذاتيم كه موضوع امشب بود و هزار تا حرف ديگه؟ نگفتم ديگه، از بس كه طولاني بوده و خارج از توان تايپ با دوازده تا دكمه ي موبايل و بيش از ظرفيت يك اس ام اس ده تايي كه آخرين  ظرفیت گوشيم هستش. بعله! يكي بايد باشه و اين نبودنش توي تخت يك ظلم بزرگه.


.'

Friday, April 9, 2010



اين روز ها در عمقم.
يك چيزي مي نويسم و يك چيزي مي خواني، نمي دانم اما مي شود گفت و خواندش يا نه كه چه عميق نفس مي كشم، عميق لبخند مي زنم، عميق لذت مي برم از بهار، عميق دوستي مي كنم، عميق مهر مي ورزم به آدم هام، عميق دلتنگ مي شوم، عميق دلم مي گيرد و از همه بيشتر عميق احساس تنهايي مي كنم... نمي دانم...



.'


دلتنگم

دلتنگ ابدي تو


.'

Friday, March 19, 2010





این آهنگه رو که گوش می دم حس می کنم لب ساحل ایستاده ام و موج ها نرم و آروم می خورن به پاهام و من دارم مرور می کنم روز های زندگیم رو، روز های زندگی رو...انگار که ورق می زنم داستان هام رو... خوب و بد، بالا و پایین، زشت و زیبا... از دور، وقتی بعد از یک قرن نگاهش می کنم... و موج هایی که همچنان در نوازش ام اند، نوازش ابدی...


.'


یک پستی در باب بیست و پنج سالگیم می خواستم بنویسم که خلاصه ش این می شه که با اینکه هیچ احساس بیست و پنج سالگی ندارم و قبول هم ندارم که بیست و پنج سال دیگه پنجاه ساله می شم اما می تونم بگم بیست و پنج سال دوم خورشیدی زندگیم رو می خوام که همچنان بیاموزم و زندگی کنم، یک روزی هم شاید برای خودم لویی کان شدم، یا کسی بهتر از او... به شدت با روحیاتم سازگاره و سفر بی شک...

بعد دیدم البته شاید هم طغیان کردم یا هزار شاید دیگه... آدم از فردای خودش که خبر نداره، چرا بیاد الکی حرف بزنه بگه ال می کنم بل می کنم و من قبلن غیر قابل پیش بینی بودنم رو به خودم ثابت کردم، پس اصلن چه کاریه که آدم بیاد چیز بنویسه و این ها

والا

.'


Tuesday, March 2, 2010



از فرط سرخوشي توان نوشتن ندارم اما بايد بنويسم، يعني فكر مي كنم چند روزي را بايد بنشينم و بنويسم از و به آدم هام كه چه بهتريني بودند كه مي توانستند باشند و از هواي زادگاهم حتي كه برفي شده بود عينهو بيست و پنج سال پيش...

حال چشم هام خوبه و گوش هام...



.'

Saturday, February 20, 2010




یه چیزی در من هست، به وجود اومده در واقع، یه اعتماد به نفس یا یه حماقت، شاید یا یه خودبزرگ بینی، یه مریضی ، یه چیزی که اسمشو نمی دونم، اما نتیجه ی وجودش اینه که هیچ کاری نیست که من فکر کنم از پسش بر نمیام، هیچ کاری، اگر چیزی نیست دلیلش اینه که من نخواستم باشه و اگه چیزی نشده دلیلش لابد این بوده که تمام تلاشم رو نکردم... پس یه بار دیگه امتحان می کنم...اونقدر که بشه، دو بار، سه بار، ده بار...شاید هم بی خیال بشم که این باز هم دلیل بر نتونستنم نیست، در واقع از خواسته م صرف نظر کردم...
شاید هم کمی دارم اغراق می کنم؛ اما فقط کمی..
شاگرد اول نشدم؟ هاه! شاگرد اولی مال بچه های لوس فلان طورِ که وقتی بیست نمی شن گریه می کنن، من همین که تو درس سخته بهترین نمره رو بگیرم کافیمه، من حال ندارم برای درس های بی اهمیت وقت بذارم...
کنکور قبول نشدم؟ خب لابد به اندازه کافی نخوندم، وقت نداشتم، منابعی که خوندم معتبر نبوده و هزار تا بهونه ی دیگه... بهونه الان- دقیقن در این لحظه- از دهنم پرید، والا چیزی نیست که بخوام قبولش کنم...شاید از ناخودآگاهم اومده باشه اما مهم نیست... مهم اینه که من بتونم و قوی باشم و این شاید یه اعتراف خیلی بزرگ باشه که الان ازم بیرون زد، اما واقعیت همینه و مستقیمن هم زیر سر تربیت و عشق بیش از اندازه ی بابامه که جدن فکر می کنه من خدام و انقدر این اعتقاد و ایمانش سفت و سخته که خودم هم باورم شده یه خدایی چیزی هستم و هی می میرم هر بار که چشماش از ایمان برق می زنه و من نا امیدش می کنم... بگذریم.
کنکور رو گند زدم، مثل همه ی کنکور های دیگه م و می دونم یه بار دیگه باید تحمل کنم سنگینی نگاه و حضورشو وقتی ایستاده پشت سرم و زل زده به صفحه ی مونیتور تا من شماره داوطلبی و کوفت و زهرمارمو وارد کنم و کارنامه لعنتی بالا بیاد و نا امیدی بعدش رو، ولی یک هفته ست دارم به این فکر می کنم که اونقدر خوب می شم که دوباره بهم افتخار کنه... اما تا اون موقع من با این بغض چی کار کنم؟
شاید هم اغراق شده...اما فقط کمی..

.'

پست هر چی اومد بنویس، ادیت مدیت نداریم، ربط و رابطه هم شاید.


Wednesday, February 3, 2010



بی تو زندگی چیزی کم داشت

چیزی مثل یه غزل


گفتنت، بودنت، خوندنت... مبارک :*


.'

Tuesday, January 19, 2010




می گم خدا!یه وخ این درختا طفلکیا گول نخورن فک کنن بهار شده پاشن از خواب. ها؟
خب گناه دارن، یهو بیدار می شن می بینن تازه دو ماه مونده تا بهار، خب مگه چقد می خوابن که بخوان دو ماه هم زود تر پاشن از خواب، ها؟

این روزا هی جوونه می بینم، چمن سبز شده می بینم، خوب زوده دیگه! تو چرا اینطوری می کنی؟ ها؟


.'


Tuesday, January 12, 2010




دلم صبحانه مفصل توی تخت می خواد


.'


Saturday, January 9, 2010




مامان خوابش نمي بره، اومده مي گه كتاب چي داري بخونم؟
مي گم خب چي مي خواي؟
مي گه ايراني باشه، پادشاه داشته باشه، پادشاهه يه دختر داشته باشه، تكراري هم نباشه در ضمن

به زبون بچگي هاي خودم مي گه... اين ها يه زماني دستور هاي هر شبي من بودن براي قصه هاي ي قبل از خواب


.'

Monday, January 4, 2010

اگر با من نبودش هيچ ميلي..



تازه نيم ساعت بود شروع كرده بودم به درس خوندن كه زنگ زدي كه خر نزن بچه جون... خب اصلن بعد از تلفن تو مگه مي شه درس خوند كه بشه خر زد؟ ها؟

خيال

خيال

خيال

غرق در خيالم، غرق در خيالت
.

مي پيچه تو گوشم كه تو رها از من باش اي برايم همه كس...
تو رها از من باش...
رها...
ياد تو ما را بس

تو خيالم مي پيچم به پر و پات، نوازشت مي كنم، زنگ مي زنم از امير دستور سوپ مي گيرم حتي

آخه كي بيشتر از من قربونت ميره؟ ها؟
.

من گفتم؟
خب غلط كردم
.

از اينكه به اين روز بيافتم فراري ام، از خود ضعيفم بدم مياد، از اينكه نخوايم، بر مي گردم به اين ور شخصيتيم
اين ور كه من خودم هيچ كس رو نمي خوام، اين ور كه قوي تره... اما چه فايده؟ دروغه! خودم كه مي دونم... تو رو مي خوام و آخ كه چه دردم ميام از نخواستنت

به نبودنت كه فكر مي كنم.. بيخ گلوم.. اشكام..
.

كاشكي شعر مرا مي خواندي
.

اسمت كه مي افته رو صفحه ي گوشيم نوك انگشتام يخ مي زنن ومغزم؟ مغزم كه هنگ مي كنه طفلي و بعدش خيال... خيال... خيال... خب بذار اقلن تا عقلم بر مي گرده سر جاش خوشبخت باشم، ها؟

شايد تا همين نيم ساعت ديگه...


.'

Thursday, December 10, 2009



بار و بنديلم رو جمع كردم كه برم، هر چيزي رو كه فكر كردم لازم دارم چپوندم تو كيفم، از اون كيف هاي قرمز ِ چمدوني ِ کوچیک ِ مهد كودكي.

يادم مياد كه قبلش با خودم فكر كردم و تصمیم گرفتم، اما نمي دونم دقيقن چه فكري كردم كه حتي صبر نكردم صبح شه و اون موقع شب جمع كردم كه برم، حسي كه دقيقن يادمه اينه كه يك دقيقه هم دلم نمي خواست بمونم. چه مرگم بوده؟

چند سالمه؟ چهار؟ پنج؟ نمي دونم...

لباس پوشيده و كيف به دست از اتاقم ميام بيرون كه من رفتم! خدافظ...

بابا كنار راديوش لم داده و مامان داره روزنامه مي خونه... مامان لجش مي گيره و بابا خنده ش، مثل هميشه...

خودشو مخاطبم مي كنه كه كجا؟

- من ديگه نمي خوام اينجا بمونم، مي رم تنها زندگي كنم، يه جاي ديگه.

كجا؟ تو كه خونه نداري

- جواب مي دم

چي مي خواي بخوري؟

- جواب مي دم

پول نداري كه...

- جواب مي دم

جوابام رو يادم نيست، اما لحن و خنده ي بابا به وضوح يادمه که دستم انداخته... هر چی که می گه و می پرسه رو جواب می دم و دوباره راه می افتم که این بار می گه:

باشه ولی اینطوری که نمی تونی بری، تو بچه ی مایی، این کیفتم ما برات خریدیم... کیف ُ می ذارم زمین

این لباساتم ما خریدیم برات... در میارم همه رو

شورتتم من خریدم دیگه، اونم باید در آری... دیگه کم میارم، روم نمی شه لخت و عور برم تو خیابون و همون طوری بر می گردم می رم تو جام و می خوابم

.


دیگه یادم نمیاد خواسته باشم برم از اون موقع ها... اما این روز ها... این روز ها...


.'

Sunday, November 29, 2009



مثل عکسی که گرفته می شه و لحظه به لحظه ی قبل از چیک شاتر و ثابت شدن تصویر تو یاد آدم می مونه، بچگی هام و حتی بعد ترش مدام جلوی چشممن، با عکس های رنگ و بو داری که توی ذهنم ردیف شدن و لحظه هایی که وصلن به هر عکس.. حالا نمی دونم این خاصیت سرما و زیر لحاف تو خود جمع شدن و کرسی ه یا مرض شیرجه زدن به گذشته ی منه که با سرما بیشتر می شه و هر بار هم تصویر های جدید میان تو ذهنم و قصه و قصه و قصه...

آلبوممو اینجا ورق می زنم... دوست دارم تصویر هام رو ثبت کنم... حالا می خواد خود شیفتگی باشه یا شوقی که همیشه داشتم برای دونستن زندگی و جویدن لحظه هام...

به زودی...

.'