Tuesday, April 5, 2011






من یه دونه از اینا دارم و ساعت الان یک و چهل دقیقه ست و ساعت یک و چهل دقیقه ساعت جالبیست در یه دونه از اینای من.
من یه دونه از اینا دارم که خیلی خوشگل و بلاست.
من یه دونه از اینا دارم و قبل از اینکه بازش کنم یک ربع زل زده بودم به جعبه ش و هی می گفتم "آخه چرا؟" انقدر که باورم نمی شد یه دونه از اینا داشته باشم.
بعله، من قبل از اینکه بازش کنم، همان لحظه ی اول که چشمم خورده بود بهش خودم فهمیده بودم که یه دونه از اینا درام، چون من خیلی باهوش هستم.
من یه دونه از اینا دارم و هیجان انگیزم.
من یه دونه از اینا دارم و :ییییییی
من یه دونه از اینا دارم و ساعت الان دو و دوازده دقیقه ست.
من یه دونه از اینا دارم و الان دارم پز می دم در حالی که ساعت الان دو و هفده دقیقه ست :ی
من یه دونه از اینا دارم و دیگه بهتره که برم بخوابم چون از این هام زنگ نداره که منو صبح بیدار کنه:ی
من یه دونه از اینا دارم و یه سری چیزای دیگه که خیلی خصوصی هستند:ی
من یه دونه از اینا دارم و شب به خیر:ی

.’

آتشفشان خاموش
لرزه‌های صدا
آسمان گوگردی
باران اسیدی
رگ‌های پر آواز
حال ما خوب است
تو هم حتی اگر خواستی باور کن


.’

دیروز:

از ساعت 11 صبح روز سیزده‌به‌در تقریبن نخوابیدم. یعنی دراز نکشیدم.
.
از فردا باید هر روز برم اسلامشهر. تنها. یعنی همه بمونن شرکت و آقای مترجم بره آقای مدیر کارگاه رو برداره و بیاد سر یادگار منو هم برداره و بریم اونجا و عصر هم برگردیم.
امروز یواشکی ازش پرسیدم چه ساعت بر می‌گردین معمولن؟ گفت چن روزه حدودای چهار و نیم، پنج و هر جفتمون دو نقطه دی شدیم. تنها کسیه که تو کل اون مجموعه با مفاهیم دو نقطه دی نسبتن آشناست.
گفت شنیدم قراره از فردا بیای؟ گفتم هاع. گفت بد‌بخ شدی و هار هار خندید.
.
امراله دیشب اومده و امروز تا 12:30 خواب بود. حضورش یه عالمه  انرژی داره. خیلی خفنه. منم وقتی 46 سالم شد تا 12 می خوابم. 20 سال دیگه:ی
بیست سال باید بدو ام؟
عمرن
امروز دم غروب آقای مدیر گفت شما برین، من با یگانه خانوم یه توپلانتی سرپایی داشته باشم. توپلانتی یعنی جلسه و راه افتادیم. با خودش فکر کرده بود توی تعطیلات و می‌گفت برات برنامه چیدم. نمی‌خوام بشینی پشت این میز و توی یه خط ثابت سالی دو تا مانتو بخری و یه گوشی بخری و یه دویست و شش بخری و خوش حال باشی.
هر کس دیگه‌ای بود یه جوابی بهش می‌دادم که تو غلط کردی واسه من برنامه می‌چینی! اما این همشهری ما انقدر صادقانه و صاف و ساده‌ست که هر وقت لب باز می کنه به حرف زدن یاد حرف آقابوسی می‌افتم که می گفت ما.کویی ها آدمای ساده ای هستن. تازه می‌فهمم آدم ساده ینی چی. آدم رو راست ینی چی. سلام علیرضا.
گفت می‌خوام بهت افتخار کنم. تهران رو نشونم داد که چراغ‌هاش روشن شده بود و گفت می‌خوام از این دیوار بگذری، از اون سیم خاردارا بگذری، از شهرک غرب -که از اونجا دیده می‌شد- بگذری، برسی به نوک اون قله.
من آدم اون ور دیوار و نوک قله نیستم خب! بهشت من همیشه پشت همین دیواریه که به شعاع 10 متر حول مرکز خودم کشیدم. بلند پروزای یوخدی! آرزوی طول و دراز یوخدی! به من همینجایی که هستم داره خوش می گذره خو. به من هر جا که باشم خوش می‌گذره به خاطر وجود اون دیوار و آدمای این ورش و پنجره‌های قدی رو به اون ورش.
خوابم می‌اومد لبخند زدم و سرمو تکون دادم که بعله.
ادامه داد از فرصت استفاده کن دختر! این بهترین تجربه‌ست و بهترین فرصته! می‌خواستم خمیازه بکشم و توی دلم می‌گفتم ولم کن بابا تو رو قران، بیا برگردیم تهران، من خوابم میاد.
ادامه داد از اینجا که در میای، پروژه‌ی بعدمیون، پروژه‌های بعدی. بزرگ می شی، خفن می شی، با تجربه می‌شی و جوونی هنوز، فلانه بیساره، شرکت خودتو می‌زنی، تا اون موقع حتمن یه پول و پله ای هم زدی. اینطوری نمی‌مونه که، دو سه ماه دیگه راه که افتادی به امر اله می گم حقوقت رو درجه یک کنه و فلان و بیسار. اسم پول که میاد خواب از سرم می‌پره. به روی خودم هم نمیارم و با متانت تمام لبخند می‌زنم و همچنان سرم رو تکون می‌دم که بعله بعله، حق با شماست.
همونجا یاد حرف نسیم می‌افتم که همیشه بهم می‌گه آدم خوش شانسی هستم. حرفش رو قبول دارم ها، همیشه داشتم،ولی آدم همیشه می ترسه بره زیر بار خوش شانس بودن و شانسش قهر کنه:ی
.
تصمیم می‌گیرم بمونم، البته نه به خاطر قله، نه به خاطر پول، شاید فقط چون هوا خوبه و همین.
.
ساعت 2 شب می رم توی جام و بهشت لحظه ایست که پشتت به نرمی تخت می‌خوره بعد از دو روز سرپایی و نشستگی.
.
امروز:

ساعت 8:25 آقای مترجم زنگ می‌زنه که خانم یگانه ما داریم از شرکت راه می‌افتیما، یه کم جردن ترافیکه.
می‌گم خو
می‌گه خوابین؟
می‌گم هاع
می‌گه خو
ساعت 9:30 اسلامشهریم. هنوز دارم چشمامو می‌مالم که آقای مدیر کارگاه یه نقشه می‌ذاره جلوم که متره کنم. می‌گه بلدی؟
می گم آره بابا. تنها درسی بود که تو دانشگاه افتادم:ی
بعدش می‌گم تو ایران میمار این کارا رو نمی کنه‌ها
می‌گه نه، میمار هر کاری می‌کنه
می‌گم خو
.
با اعتماد به نفس که وزنم ثابت مونده با نوک پا زدم به وزنه دیجیتالی خونه ی خاله و رافتم روش. سرم گیج رفت از دیدنش! چهار کیلو توی چهار ماهی که رفتم سر کار. اینم از تبعات رییس شکمو داشتنه، تو مسابقه ی راه برگشت یه بستنی نیم کیلویی رو کامل خودم تنها خوردم. یه ربع، بیست دیقه طول کشید. ولی تموم شد:ی
.
 حرف هام هم تموم شد تا حدودی و می ریم که داشته باشیم یک ربع به هشت صبح فردا رو


.’

Monday, March 21, 2011


آخ که چقدر دوست دارم من این دعای سال تحویل رو.
حول حالنا الی احسن الحال
دوس دارم تا صبح این جمله رو تکرار کنم... و هر بار هی بغض کنم باهاش. چقدر چیز هست که آدم دلش بگیره براش... اندازه ی همه ی اون‌ها
.
صدای پیر بابا بزرگ قلبمو می‌شکافه، هر سال می‌گم نکنه سال دیگه نباشه، هر سال می‌گم مرسی که یه سال دیگه هم بود. امسال هم که نرفتم دست‌بوسش بدتر از هر سال. پشت تلفن  دیگه صدای خودم رو نمی شناسم انقدر که بغض داره. اولین باره اینقدر از ته دلم به یکی می گم ایشالا 120 سال عمر کنی... می‌شه 120 سال عمر کنه واقعن؟
.
 دلم اونجاست، دور سفره ی هفت‌سین چهار متری خونه ی مامان بزرگ که دورش جا نبود برای نشستن انقدر که زیاد بودیم. کجا رفتن اون همه آدم؟ چرا رفتن خو؟
.
اس ام اس اش میاد.بهارم... اشکام از دو طرف می ریزه پایین
.
90 مون مبارک

.’



Wednesday, March 16, 2011

اتود ها وقتی گم می شن کجا می رن؟



خب خانوما، آقایون، عزیزان؛
به نظر شما من چند تا از این اتودها گم کرده باشم خوبه؟ از همین، عین همین، همین رنگش که پنجدهمشه، چند تا گم کرده باشم خوبه؟ یکی؟ دو تا؟ سه تا؟ به خدا که خودم هم نمیدونم.
اولین بار تابستون یا پاییز سال 86 در راه برگشت از کلاس کد یا شاید هم شاپ -دقیقن ایطلاع ندارم:ی- با نسیم توی ثالث دیدمش. زردش رو داشت که سهدهماش بود و به کار من نمیاومد، اما دلم رو برده بود و دوستش داشتم. چند روز بعدش نسیم زنگ زد و گفت که تو شهر کتاب شهرکه و از اونایی که من دوست داشتم پنجدهمش رو داره و آیا بگیره برام یا نه که خب طبعن گفتم آره و گرفت و من بسی خوشحال بودم حتی که نسیم اونو برام میخره و خریده و آدم باهاس با قلمی که دستش میگیره خاطره داشته باشه و چه خاطره ای خوشتر از این؟
تا اینکه قصه شروع شد و نزدیکهای عید یه روز دیدم که اتودم نیست. غمی سنگین بر من چیره شد و غم خود را با دوست عزیزم نسیم در میان گذاشتم و او دست محبت بر سرم کشید و گفت که گریه نکنم و برام یکی دیگه خواهد خرید. روزهای اول بعد از عید دومین اتودم به دستم رسید که اتفاقن در آن عکسی که مربوط به تولد امین و بهار است و من با سویی شرت قرمز سمیرا نیشم تا بناگوش باز است جلویم روی میز است و یادم هست که تاسیسات داشتیم و جدول روزنامههای کتابخانه رو با بهار حل می کردیم.
بار دومی هم که گماش کردم نسیم با ملاطفت باهام برخورد کرد و دوباره برام خرید یکی که بیخاطره نمانم از لحاظ قلم و اینها. بار سوم اما گفت که  مسخره کردهام خودم را؟- یا او را؟-  و بروم گم شوم و خودم بخرم که همان هم شد و من واضح و روشن دو بار دیگرش را هم یادم هست که از دو مغازه ی مختلف توی انقلاب از اینها خریدم و یک سبزآبی اش که نهدهم اش  بود را هم گرفتم که تنها نماند  توی جامدادیم، بلکهام دیگر گم نشود، اما شد. باز هم گم شد. یکی مونده به آخریش همین پاییز امسال که 89 باشه گم شد و من هم دنبالش نرفتم دیگر، چون دانشگاهی در کار نبود و زیاد کاری نداشتم که باشد و یا نه و همان نهدهم کارم رو راه مینداخت تا همین چهارشنبه دو هفته پیش که با لبخندی حق به جانب بر لب که این دفعه عمرن بتونی گم بشی چون دیگه دانشگاه نمیرم و دو کلاس هم بیشتر ندارم و حواسم خیلی جمع و کلی خط و نشان بار دیگر یکی از همینها را خریدم و انداختم ته کیسهی خریدهام و آمدم خانه و حتی باهاش کوه هم رفتم و تمام مدت توی کیفم بود و شبش حتی مشقهای کلاس زبانم را باهاش نوشتم و حتی توی خود کلاس زبان هم باهاش چیز میز نوشتم، اما همین. دیگه ندیدمش، نبود و از قرار معلوم توی منگی ناشی از سرماخوردگی توی همان کلاس یا شاید هم دو قدم این ور و آن ور ترش گمش کرده بود و همین.
به هوای اینکه شاید یکی از اینایی که گم کردم توی خونه بوده باشه تا خانه تکانی مامانجان هم صبر کردم، اما نبود که نبود و امروز بس شادان و خندان و هرهر کنان از دست خود رفتم یکی دیگه خریدم و برگشتم خانه و خدا بسر شاهد است که الان که داشتم این ها رو مینوشتم رفتم و توی کیفم را چک کردم انقدر که شک داشتم هنوز سر جاش بوده باشه:ی
تصمیمم بر این شد که بنویسم این ها رو  و عمومیش کنم این رسوایی بزرگ رو که از این به بعد هم گم نشود و هم هم اگر گم شد، هر کس هر جا دیدش بشناسد و بیارد بدهد به صاحابش و مژدگانی دریافت کند:ی
.
در خلال این گزارش هم یادم افتاد ما ما.کو که بودیم به اتود یا مداد نوکی یا هر چی که شما بهش میگین میگفتیم مدادفشاری و من اون اوایل که اومده بودیم تهران یکچندباری این را هی گفتم و هی مسخره شدم تا اینکه بفهمم این اتود است و فوقش هم مداد نوکیست، ترکیم دیگر! اولین چیزی که می بینیم رو می گوییم، فشار می دهیم و می آید بیرون، پس می گوییم مداد فشاری:ی
واااالّا!:ی
تازه به پنجدهم و هفتدهم و نهدهم هم می گفتیم صفرپنج و صفرهفت و صفرنه و کلن ای جانم به خودمون و یادمون هم به خیر:)


مردم از وراجی:ی

تمام.



.'