Monday, December 3, 2007

82.




..من عاشق بابا بزرگمم


عصبانی که می شم..غر که می زنم..لباسای کلاه دار که می پوشم..احساساتی که می شم و ...همه می گن عین آقامم

بلاخره ما با اختلاف یه روز از هم به دنیا اومدیم دیگه...سن و سالم که در مورد ماهی هاجواب نمی ده که

.


هیچی مثل خوشحالی این چند وقته ش شادم نکرد و هیچی هم مثل ترس از یه روز نبودنش غمگینم نمی کنه



امشب که بعد از هشت ماه دیدمش، چشام که افتاد تو چشش، دلم از غصه لرزید..چقدر پیر شده..چقدر کم دارمش



...به ندرت ممکنه رابطه ی کلامی مون از دو – سه جمله تجاوز کنه

من می بوسمش و اون دست می کشه رو موهام

..ِ.هر وقت بغلش می کنم،بعدش چشای دوتامون تر



..با یه بغضی دوسش دارم


.

امشب که بغلش کردم و زیر گردنشو بوسیدم ( آخه قدم بلند تر نمی شه ) ، بهم گفت خوب درس بخون

گفتم چشم


Friday, November 30, 2007

81.





...از دیشب تا حالا همش الکی الکی دلم می خواد بیام اینجا پنجره ها رو باز کنم ، هواش عوض شه


از اونجایی که من استعداد شاد و غمگین بودن در حد بینهایتُ دارا می باشم و سرعت حالی به حولی شدنم اِن بار در ثانیست (اِن میل می کنه به سمت هر چند بار بگی)..الان حالم بسیار خوب و خوشه... خواستم این نکته و این خوشی رو به اطلاع همگان برسونم و بگم من لاک زدم
..گرچه تقریبن مطمئنم که ده بار پاکش می کنم و از نو می زنم

دی:

..و اینکه

من نمی دونم چرا بعضیا فکر می کنن من دوس دارم شوهر کنم..اونم زود ، در حالی که اصلن اینطور نیست



آجی کوچیکه می دونه من چه لاک پشت خری ام،البته دقیقن نمی دونما..شایدم یه خر لاک پشت باشم، به هر حال خییلی..خیلی خیلی خییلی طول می کشه که یک نفر بتونه توجه وعلاقه و اعتماد منو به طور هم زمان به خودش جلب کنه و بعدشم باز خیییلیی خیلی خیلی طول میکشه که من بدونم که آیا می تونم اون شخصُ برای مدت مدیدی تحمل کنم یا نه و بعدشم کلی باید بگذره تا بفهمم که می تونم باهاش زیر یه سقف زندگی کنم آیا یا نه

تازه همه ی اینا در صورتی ِ که اون شخص خاص پایداری لازمُ داشته باشه واین همه صبر کنه و منتظر بمونه


... اینا یعنی آینده..یعنی افق های خیلی خیلی خیلی دور دست

.


آقای ایکس هم باید بدونه که من اونو برای لحظه های بسیار بسیار خاصی از زندگیم می خوام و تا میاد نباید پسر خاله شه و انتظار داشته باشه که من برای همه ی لحظه هام بخوامش

.

همین دیگه

.

..واضحه که هر قسمتی از عرایضم ُ می تونم هر وقتی که خواستم تکذیب یا نقض کنم

.


خواستم یه پست بی نقطه بذارما..نشد

دی:

.

.پی نوشت:شایدم من یه حلزون خر بوده باشم ، یه یه خر حلزون




Friday, November 23, 2007

80.





این روزها که می گذرند
..تنها می گذرند و بس

خبری از زندگی نیست

..این روزها که می گذرند
با هر نم بارانی
تویی که می آیی و گم تر می شوی

این روزها که می گذرند
تنهایی غوغا می کند

..این روزها

...این روزها



این روزها چه سخت می گذرند


.


دلم تنگ است


.

79.





بارون




بارون



بارون



بارون



بارون


بارون

بارون



.


بارون که میاد حفره پر می شه

حفره ی من

حفره ی تو


.


78.






دیشب صدا کن مرا بد می لولید تو ذهنم
..حوصلم سر رفته



..در ابعاد ابن عصر خاموش
من از طعم تصنیف ، در متن ادراک یک کوچه

تنها ترم



Wednesday, November 14, 2007

77.




...بعد از چند سال انار گریزی چقدر الان بوش منو یاد بچگیام میندازه


...یاد اون دخترک موفرفری



76.




دلم به هیچی خوش نیست

دلخوشی هام کوشن پس؟

دلخوشی چی هست اصن؟

.


...پشتم پر ِ بادِ این روزا
این روزا هوا کلی سردِ

این روزا ...تو پرسه های توی بافت و میون دندون درد و پف و تب...جای جدی ت جدن خالیِ و

.

.

.

هر بغضی هم که میاد ، تو چاشنی ِ بهونه شی

.



...سرگردونم همش

.


انار می خوری؟




Friday, November 9, 2007

75.





...یه وقتایی تنهایی با همه ی ابعادش ، نفوذ می کنه به عمق وجودت

...اون وقتی که پیشت خلاء و پَسِت افق محض ، راهی نیست جز آهی، اشکی

لبخندی

...صبری و انتظاری

.


..فرار تو ، هجوم یکباره ی تنهاییست ، به خلوت زنده ی من

...کاش می دانستی

.


...و اینکه

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن ، و بگو ماهی ها
حوضشان بی آب است



Monday, November 5, 2007

74.




...دیریست که دلدار



73.





گاهی که دلم بهونتو می گیره ، با خودم فکر می کنم که الان اگه بودی چی کار می کردی؟
یا اگه بودی الان چی کار می کردی؟



Sunday, October 28, 2007

72.




...بی هوا نوشتنم میاد

...می دونی دلم می خواد بدونم راز این دل نبستن چیه

چیه قصه که محو هیچ کس نمی شم من؟


.


...پُرم از شعر

حیف نیست که خاک بخورن؟

بحث دلتنگی نیست.. حرفِ یه عمر دوستی با کیفیت ِ که فکرش تنمو می لرزونه




چرت پرت دارم می گم امشب

شاید

.



سخن عشق تو بی آنکه بر آید به زبانم...رنگ رخساره خبر می دهد از سوز نهانم

نه مرا طاقت غربت ، نه تو را خاطر غربت...دل نهادم به صبوری ، که جز این چاره ندانم

گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم...باز گویم که عیان است ، چه حاجت به بیانم




این شعرا منو هوایی می کنن

جدن


.

Saturday, October 13, 2007

70.





..الهی بمیرم

چقدر می فهمم من این پیر مردُ





Wednesday, October 3, 2007

69.





این شعر حالا چرای شهریار ، منو بالا پایینم می کنه اصن ، هر دفه می خونمش دچار رقت شدید روحی و عاطفی می شم
...لا مصب خیلی قشنگه


آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زود تر می خواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان تو ام فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا


وه که با این عمر های کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

شور فرهادم به پرسش ، سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین! جواب تلخ سر بالا چرا
ای شب هجران! که یک دم در تو چشم من نخفت
این همه با بخت خواب آلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند
در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بُوَد غوغا چرا

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
این سفر راه قیامت می روی تنها چرا



.'


68.

من با این بچه ی بهونه گیر بغلی که به هر کسی و با هر بغلی هم راضی نمی شه چی کار کنم؟

Tuesday, October 2, 2007

67.






سلام آقای ایکس شاید عزیزم


عرضی نیست ، گفتم که وقتش شده و دلم تنگت نشده... با خودم گفتم نکنه دوستی مو بذاری پای دل تنگیمو فک کنی هر وقت دلم تنگ شد دوست می شم
دلم تنگ نشده ، اما حرف دارم.. می دونم گوشت از سکوت خسته می شه ، هواتو دارم همیشه دیگه..ذوق کردی؟
بهت گفتم ؟ از این هوا داشتن انقدر همیشه ذوقم میاد و انرژی می گیرم که بعضی وقتا فقط می خوام بودنتو تا هوامو داشته باشی، تجربش که نکردم ، ولی می دونم یه حس بی نظیریه..یه امنیتی که شایدم نباشه ، ولی آدم توش دیگه هیچی نمی خواد
..شایدم یه نیازِه

...چن وقتیه عاقل شدم ، دل دل نمی کنم دیگه ، فکر می کنم به جاش

تو که نمی تونی اونی که من می خوام باشی ، چرا اصن باشی پس؟ می دونی؟ اصن از بیخ و بن با موضوع مشکل پیدا کردم... ببین ! فرض که تو باشی ، همون جوری که باید ، آیا منم می تونم باشم ؟ به خودم شک کردم ، به اینکه من آدمش هستم آیا؟

من کلن نمی دونم چی می خوام ، نمی دونم از تو چی می خوام ، حتی نمی دونم چیزایی که ازت می خوام ُ واقعن می خوامشون یا نه...نمی دونم برای اون گوش شنوایی که ازت می خوام حرف دارم برا گفتن یا نه؟ نمی دونم می تونم تو اون آغوش گرمی که ازت می خوام...چه جوری بگم؟ خب چندشم بشه شاید
اگه لباسات بوی عرق بدن ، من ازت بدم میاد..اگه جورابت بو بده ، حالم ازت به هم می خوره.. اگه حمله کنی به غذا چی؟
نمی تونم تحملت کنم..اگه خشن شی ، اگه فک کنی مرد بودن برتریه ، اگه داد بزنی ، اگه نفهمی ، اگه ناز نکشی ، اگه گل ندی ، اگه مهربونیت ته بکشه ، اگه نخندی
...واااااای اگه نخندی

من نمی تونم ، من می ترسم

من همه ی آدما رو تحمل میکن ، هر رفتاری رو از هر کسی.. ولی فقط واسه اینه که می دونم تو هستی ، بعد اگه اون وقت تو اونی نباشی که باید ، من به کدوم اقیانوس برم سر بذارم؟

..نمی تونی تصور کنی که من چقدر می تونم حساس باشم

اگه رو کاغذ می نوشتم الان اشکامو می دیدی ، ولی به جون تو نمی شه نگم اینا رو ، آخه همش که حرف زدن و شعر خوندن و بستنی خوردن نیست...من می ترسم ، از خودم می ترسم و از تو بیشتر

من بی امنیتی رو ، سر ما رو ، تنهایی و خودم ُ لوس نکردن و.. ترجیح می دم به تویی که اونی نیستی که باید

... اصن راستشو بخوای به این زندگی عادت کرد که بیشترش خندست و کمترش گریه و نیاز
..من به همین راضیم

من بی تو بودن ُ تحمل می کنم ، تو هم تحمل کن
من صبر می کنم ، تو هم صبر کن
من خوشحالم ، تو هم خوشحال باش
.
.
.

من می خندم ، تو هم بخند
.

امشب حالم تو پستی بود، شاید یه قسمتایی از حرفامو بعدها پس بگیرم ، شاید اصن نباید اینا رو بهت می گفتم، شاید همون سکوت برای گوشات بهتر بود


شاید
.

3:43 کله سحر دهم مهر 1386
کسی که ممممم... هیچی : خانوم ایگرگ