Sunday, March 9, 2008




یکی از تلخ ترین لحظه های زندگی آدما اون لحظه ایه که به یه حقیقت تلخ در مورد خودشون پی می برن..تلخ که می گم..تلخه ها..چند وقت پیشا داشتم با خودم یه چیزایی می نوشتم..یه چیزایی می خوندم از قدیما...نمی دونم یهو چی خوندم یا چی نوشتم و به چی فکر کردم که برگشتم به خودم گفتم " چقد تو خنگی! " بعد انگار که آدم یه حرفی زده باشه که نباید می زده یه سکوتی اومد بینمون.. بعد اشک تو چشام جمع شد..چند ثانیه همونجوری مونده بودم..مبهوت..اشکه که چکید شروع کردم به دلداری دادنم که بابا شوخی کردم..لابد حواست پرت شده..شاید دقت نکردی..فایده نداشت، فقط دلم می خواست فحش بدم ، درا رو بکوبم به هم و برم یه گوشه بشینم زانوهامو بغل کنم و گریه کنم..بدون خودم..تنهای تنها


.'




تو این دو ماه محرم و صفر که همش عزا داری بود و اینا ، یه سوالی به ذهنم می رسید هی..اینکه چرا تو روزایی که نمی تونستن برنامه ی شاد یا حتی معمولی پخش کنن ، برنامه کودک همش سریال های زمون ما رو نشون می داد..یعنی واقعاً ما این قدر بدبخت بودیم؟
اگر که بودیم ، اون وقت با این میزان دو نقطه دیگی مون ما رو باید مورد بررسی قرار بدنا ، ببین کی گفتم.. یا بیان یه جایی ثبتمون کنن..یا هرچی..

بلاخره هر کی بود جامون تا حالا صد جور افسردگی و اینا گرفته بود و ما واسه خودمون یه پا شاهکاریم..نیستیم؟



یه پیشنهاد بود فقط... فقط برای تاریخ بشریت..فقط برای اینکه آیندگانمون که بدونن ما کی بودیم..یهو می افتیم از دست می ریم..حیفه واقعاً

دی:



امضا: یک دونقطه دی سیار

.

!یادمم نره که هفته ای یکی دو روزم کارتون نشونمون می دادن

دی:




.'

Friday, March 7, 2008




..بزرگترین حسرت زندگیم اینه که بچگیامو بی کتاب گذروندم



..نه فقط من که همه ی همکلاسی ها و دور و بریام
..انگار که قحطی کتاب بود
..یا جرم بود خوندن چیزی که درس نبود

درس

درس

درس


..متنفرم از درس

آخرش چی شد؟


..همش رفت به باد احساسی که درست پرورش نیافته بود

..پی خیالبافی های بی سمت و سو



.'


Friday, February 29, 2008





...اگه همش یه دونست و یه لحظه

..خدایا ! به این یه دونت ، اون یه لحظه ای رو بده که یه دونست

..یه دونه واقعی

و بعدشو


!و بعد تر

.


!بلند گفتم که دوس داری



.'


Wednesday, February 27, 2008




من نمی تونم زبون فارسی رو از زبون مادریم (ینی آذری) تفکیک کنم.. اصلن فارسی رو بیشتر و بهتر بلدم.. حتی فارسی فکر می کنم ، فارسی با خودم حرف می زنم..ولی برام خیلی جالبه..بعد از این همه سال..- همه ی عمرم در واقع - گه گاه برام اتفاق می افته که یه لحظه هایی تعجب کنم از اینکه دوستام با هام فارسی حرف می زنن

. داشتم فک می کردم فلانی دیرزو بهم چی گفت؟ بعد یادم اومد..ولی با خودم گفتم پس چرا فارسی گفت ؟ بعد ته دلم یه جوری شد



.'






..من یه روز خیلی خوب داشتم ، که مال من بود

..به اسمم نبود ، ولی مال من بود

...همه چیه توش حتی نم نمای بارونش

..تازه کلی هم از جاهایی رو هم که تا حالا ندیده بودم دیدم -
- ینی هیچ کدوم اونایی رو که دیدم ُ ندیده بودم جز میدون آزادی



..یه جمع سه نفری و یه صندلی ِ خالی

!ترجیح ترین جمع ممکن توی دنیای من




یه آدم دیگه چی می تونه بخواد از روزش؟




لبخنده یه جوری نشسته روم که رفتنش نمیاد حالا حالا ها

!ممنون خیلی

خیلی

خیلی

خیلی

.

.

.




.'

Monday, February 25, 2008




باز مانده ی روزهای اوج طی شده ام این روزها چنان سرکش شده که تاب نمی آرد حتی تو را خواستن را...چنان پای می کوبد بر زمین و خودم خودم می کند که با خود می گویم پدر سوخته فهمیده لابد که دلم ضعف می رود برای این جفتک انداختن هایش...سر خم می کنم و تن در می دهم به هر آنچه می خواهد از ریز و درشت...که بیشترشان هم نخواستنند و نه گفتن ... این روزها رفاقت قدیمیان چنان پا گفته از نو که می دانم همین فردا پس فرداست که برم گرداند به آن روزها


.'

Saturday, February 23, 2008




کی بود اون دفعه می گفت از هندبال خوشش نمیاد؟ خلاصه تو اون چند دیقه ای که امشب تماشاش کردم بهش حق دادم..خیلی بازی (منظورم ورزشه) بی مزه ایه..البته من تو همون چند دیقه یه پیشنهادی به ذهنم رسید که مطرح می کنم..باشد که مفید افتد..آقا من می گم بیایم بسکتبال ُ هم بهش اضافه کنیم،ها؟ ینی بیایم به گلاش ( گل هاش ) امتیاز بدیم..هر چی از دور تر امتیازش بیشتر..خوب می شه نه؟هیجان بازی میره بالا

..خداییم خیلی پیشنهادم خوبه..خودم که خیلی حال کردم باهاش


حالا بردیم یا مردیم؟


دی:


.'

Thursday, February 21, 2008




بعد از اینا گذشته دیدی وقتی آب ماهی رو عوض می کنی ، چه یهو شنگول می شه . . با یه حرکت از این ور تنگش می ره اون ورش . . عاشق این حسّم( حسه ام ) . . دلم می لرزه براش بس که می خوامش

.


ببین آقای ایکس... این اصن برام مساله ی مهمی نبود که ولنتاین و اسفندگان و اینا اومد و گذشت و تو نبودی... از دیدن این همه قلب و گل و عروسک و شکلات اینا هم اصلن غصم نشد ، حتی ته دلم هم نخواست...جدی می گما، ته ته دلم نخواست..برای مسخره بازی و اینا شاید حرفی زده باشم اما ته دلم نه

بعد ولی یه موقع هایی - تو همین چن روز- دلم انقدر خواست باشی ، قرص و محکم پشت سرم، که دیگه هیشکی ِ هیشکی تو این دنیا نتونه هُلم بده عقب


...من نمی دونم چرا با تو که حرف می زنم بغض می کنم و اینا

.


اینا ، ینی اون اولی ، یه تیکه هایی از یه پست بلند بالا بود که حال نداشتم همشو تایپ کنم و اینا

.


! همینا دیگه

دی:


.'

Sunday, February 17, 2008




...وای

...علاوه بر اینکه جای نطقت خالی بود...جای خودتم هیّ و هی

هی بر می گشتم یه چیزی بگمت که می دیدم ماناگابوثی داره با تعجب نیگام می کنه

خیلی با حال بود، باز یادم می رف نیستی باز بر می گشتم

خندم گرفته بود از خودم

دی:



.'



Saturday, February 16, 2008





یادمه یه جسم سیاه یا یه همچین چیزی تو فیزیک داشتیم که نور انقدر توش به این ور اون ور می خورد تا کامل جذب شه..حالا قصه ی من و منظومه ی آبی خاکستری سیاه ِحمید مصدق شده همون قصه ی جسم سیاه و نور


.'

Saturday, February 9, 2008





..بودن" کجا معنی می شه وقتی تا خود صبح حضورت ُ حس می کنم"

..گرمی نفساتو رو صورتم

..خنکای دستتو رو تن تب زدم


بودن" کجا معنی می شه وقتی نیستی و اینقدر ملموسی"

.

.

.



.'






دلم خیلی می خواد بدونم اون خانومایی که اون سالا بدون روسری انقلاب
کردن حالا تو دوران استبداد محمود خانی با چه احساسی دارن زندگی می کنن


.'




Thursday, February 7, 2008




ببین آقای ایکس..من فردا تحویل پروژه دارم..یه ربع به چهاره ، ولی هنوز ماکت و پرسپکتیو( اعم از خارجی و داخلی) و سایت ندارم..نماهامو سایه نزدم و او اَ..یه عالمه کار..اومدم اینجا بت بگم دلم مسافرت خواسته..با تو..بیا با هم بریم جنوب..بریم کویر..سالی یه بارم بریم ماسوله..بیا ببرمت ماکو. بریم شیراز..یزد..حتی اصفهان که دوسش ندارم..هان..چی میگی؟ بریم کل ایران ُ بگردیم..چطوره؟ ببین جنگل ابرم بریم باشه؟ قول می دی؟
...تازه اینجوری مشکل مسکن هم دیگه نداریم
ها؟ برم سر کارام؟
..می رم
این اِنی که کشیدم رو مخمه..خیلی زشته..میکَنمش می گم پاره شد..آخه اینا همشون یه دستن..اون خرابش کرده..سنگینه..آره یه کوچولوی سبکشو می کشم..
اول ماکتمو بسازم نه؟ بیشتر به چشم میاد..بعد پرسپکتیو کدیامو دسن می کنم ..بعد داخلیشو می زنم..بعدم نما ها مو درس می کنم..
..ها؟ آره خب..من فرزم..همه رو می رسم

..چی؟ حالا میرم باشه...فقط ببین اون بالاییا رو قول دادیا..خودم می دونم...چشم قول میدم تو راه غر نزنم

ها؟دیگه برم؟

..یه چی دیگه

ها؟خب بابا..خدافظ



Sunday, February 3, 2008







کيستي که من

اين‌گونه

به‌اعتماد

نام ِ خود را

با تو مي‌گويم

کليد ِ خانه‌ام را

در دست‌ات مي‌گذارم

نان ِ شادي‌هاي‌ام را

با تو قسمت مي‌کنم

به کنارت مي‌نشينم

و بر زانوي ِ تو

اين‌چنين آرام

به خواب مي‌روم؟

.

کيستي که من

اين گونه به‌جد

در ديار ِ روياهاي ِ خويش

با تو درنگ می کنم


.'



.نمی دونم مال کیه..از یه جایی کشش رفتم